|
مشاهده فهرست مطالب شماره 242
|
شرق و غرب معرفتي و نوآوري
نويسنده: ابراهيم فياض
1. «غرب و شرق» بيش از آن كه يك مقوله جغرافيايي باشند، يك «مقوله معرفتي يا جغرافياي معرفتي» ميباشند. يافتن اين دو حوزه جغرافيايي معرفتي، ميتواند راهنمايي براي ديگر حوزه هاي معرفتي باشد، چرا كه يافتن حوزه مطالعاتي خود در يك فرآيند مطالعه مقايسه اي، بسياري از حوزه هاي معرفتي ديگر را نيز بازگشايي تاريخي معرفتي خواهد كرد. 2. اگر فرمول هويت را تركيب دين و زبان بدانيم يا دين بيان شده در زبان، شرق و غرب نيز از اين فرمول مستثني نيستند و از طرف ديگر ميزان و نوع تركيب دين و زبان، هويتهاي متفاوت توليد ميكند كه باز شرق و غرب از آن مستثني نيستند و ميتوان شرق و غرب معرفتي و تفاوتهاي اين دو جغرافياي معرفتي نيز دريافت. 3. آنچه در باب هويت شناسي غرب گفته شده است اين است كه غرب هويتي است كه بر اساس بيان ريز و دقيق، استوار شده است؛ به عبارت ديگر غرب در فرمول مذكور بر زبان بيشتر تكيه ميكند تا دين و بيشتر بر بيان تكيه ميكند تا معنا؛ به همين دليل غرب به توليد فلسفه دست مي يازد تا عرفان، چرا كه فلسفه يك دانش بياني است تا يك دانش اسراري و معنا دار تو در تو و پيچيده. 4. شرقشناسي هويتي، بر اساس معنا بنا ميشود؛ به همين دليل زبان شرق، زبان ابهام است و زبان استعاره، زبان دين را تشكيل مي دهد و به جاي آنكه بر بيان و زبان تكيه شود بر دين و معنا و سطوح معنايي توجه ميشود. پس بر عرفان و اشارات تكيه ميشود و مهمترين رسانه اين فرهنگ، سكوت است تا زبان و سخن. 5. حال اگر شرق و غرب را دو نمونه آرماني (Ideal type) بگيريم ميتوانيم بر اساس اين دو نمونه آرماني به مطالعه انواع هويتهاي متفاوت بپردازيم و اگر بتوانيم سطوح هويتي جهان را ترسيم كنيم، ميتوانيم به شناخت چارچوبهاي كنشي حوزه هاي فرهنگي جهاني نيز پي ببريم، مثل كنشهاي هيجاني موزون و جمعي شرقي و كنشهاي عقلي فردي غربي. 6. غربي شدن از آلمان شروع مي شود و مكتب پديدارشناسي بزرگترين فرآيند غربي سازي را به عهده دارد. مكتب پديدارشناسي به دنبال زبان و بيان براي عرفان شرقي مي گردد و اين را از راه روششناسي انجام مي دهد كه اين فرآيند از «رودلف اولن» شروع ميشود كه در مقام استاد پديدارشناسي مي باشد و به وجود گرايان آلماني خاتمه مي يابد. 7. بعد از بياني شدن عرفان شرقي در فلسفه آلماني به سوي غرب آلماني، يعني فرانسه سوق داده ميشود كه در رمانتيسم اولي، تجلي مي يابد و زبان رمان و داستان و ادبيات به خود ميگيرد و ادبيات فرانسه با چنين روشي غني ميشود و حوزه هاي اروپايي را مورد تأثير قرار مي دهد و اين رومانتيسم به آلمان مي رود و حوزه ادبياتي آلمان را نيز سيراب ميكند. 8. بعد از فرانسه به غربيترين و غرب خالص مي رسيم كه حوزه فرهنگي آنگلوساكسونها مي باشد كه در اين حوزه فرهنگي زبان خالص تجلي مييابد و ادبيات به زبان تقليل مييابد و كل امور غير زباني بر اساس زبان تحليل مي شوند و به زبان تقليل پيدا مي كند. پس فلسفه در اين حوزه فرهنگي بي معنا مي شود، چون فلسفه بر اساس زبان تحليل مي شود و عرفان بي معناترين خواهد بود. 9. فلسفه تحليلي نام اين حوزه غربي ميباشد كه ملاك كليه معرفتشناسيها بر اساس زبان ميگذارد و اين فلسفه، فلسفه متافيزيك را يك سوء تفاهم زباني مي داند، پس كل فلسفه را از طريق زبان مورد حمله و خدشه قرار مي دهد و سپس بر اساس دانش زباني به تحليل كليه معارف بشري ميپردازد، مثل زبان دين يا فلسفه دين. 10. حوزه انتقادي اين حوزه فرهنگي نيز از زبانشناسي به دور نيست، بلكه به حوزه عامتري رجوع ميكند و آن حوزه نشانهشناسي است؛ يعني براي نقد حوزه خاصتر به يك حوزه عامتر رجوع ميشود؛ به عبارت ديگر اين حوزه نقادي، توجه را به يك حوزه بازتري براي درك كاملتر و شامل تر هدايت مي كند تا غرب را به غربيتر نزديك كند. 11. حال با توجه به اينكه غرب نازل يافته شرق است و از عرفان به فلسفه (در آلمان) و از فلسفه به ادبيات (در فرانسه) و از ادبيات به زبان (در آنگلوساكسونها) نزول انجام مييابد تا غرب شكل بگيرد و حوزه غرب حوزه بيان و زبان و نشانهشناسي شرق است. اين حوزه بيان با قدرت تمدني با زبان و نشانهشناسي به تفسير شرق ميپردازد و تفسير قدرت به وجود مي آورد كه در استعمار شرق توسط غرب تجسم يافت. 12. پس تفسير زباني دين، غرب گرايي معرفتي است و هر آنچه كه از معارف بشري براي تفسير دين به كار گرفته شود و يك نوع رابطه با زبان داشته باشد يك نوع غرب معرفتي شكل مي دهد، مثل ادبيات و فلسفه و علم و فرهنگ عامه و هنر. آنچه امروز در تفسير زباني و شاعرانه دين گفته ميشود، همان غرب گرايي ديني است كه دين را در نشانه و زبان شناختي آن مي بيند و سخن جديدي نيست، چرا كه اين بحث در قبل در انديشه هاي ابن عربي و مولوي، تجلي يافته است. 13. تفسير غربي دين در قرن نوزدهم رخ داد كه همراه با توسعه استعمار غربي به رهبري انگلستان بود. غربي سازي مذهب تسنن با وهابيت انجام گرفت و غربي سازي مذهب تشيع با بهائيت شروع شد. اگر در روش شناسي اين دو مذهب خوب دقت كنيم فرآيندي كه رخ داده است اين است كه اين نوع مذاهب عدول از معنا به نشانه ميباشد و تقليل دين را به عهده داشته است. 14. ايران هم معنا گرايي شرق را در خود دارد و هم زبان گرايي غرب را و توانسته است فرآيند توليد معنا در نشانه را به ظهور برساند و حلقه اتصال شرق به غرب را به وجود آورد و از اين راه صلح جهاني را ترسيم كند و تاريخ خود را براي باز توليد چارچوبهاي نظري آن، شكل دهد، كافي است بر توليد انبوه ادبيات و فلسفه و عرفان و فرهنگ عامه و علم در ايران و قرون گذشته توجه شود، ولي عنصر اصلي كه در تركيب زبان و معنا رخ داده است، توليد عرفان در قالب فلسفه بود كه كثرت را به وحدت بر گرداند و به نظريه صلح جهاني رسيد.
□
تعداد خوانندگان اين مطلب: 224
|
مشاهده فهرست مطالب شماره 242 |