شماره 242
آبان 1387





کلمه مورد نظر خود را وارد نماييد:
 
 مشاهده فهرست مطالب شماره 242



امپراتوري مدرن

نويسنده: فريد مفيدي

واژه هايي چون جهاني شدن (Globalization) و نظم نوين جهاني (New world order)، واژه هايي نسبتآ تازه در قاموس سياسي معاصر هستند كه رويكردهاي جديدي در تعامل جهني به شمار مي آيند، اما مهاتيآ و به لحاظ محتوا پديده اي تازه نيستند. چرا كه سير تارخي بلند بشري نشان داده است كه يك قدرت جهاني بدون كمك همايسگان (ساير قدرتها) نميتواند در صحنه جهاني مطرح و بر نقشه جهان مسلط شود.
    اين نقطه مبدأ آن چيزي است كه ما آن را صلح رومي (Pax Romana) يا صلح بريتانيايي(Pax Britounica) و ديگر انواع صلحهايي ميناميم كه به وسيله جنگهاي كوتاه و كم دامنه به تخريب و شكست مقاومت محلي و منطقه اي پرداخته و سپس براي تحميل روش خاصي از صلح بر رقباي نسبتآ قوي خود، تلاش كردند تا از اضمحلال و فروپاشي به دليل عوامل زماني و بيماري پيري و فرسودگي يا برخورد با قدرت جديد در اين افق و سپهر در امان بمانند. در تمامي اين وضعيفها توسعه و سيري ناپذيري يكي از عواملي است كه به سقوط بلند مدت مي انجامد، همان گونه كه ناپلئون در يك گفته مشهور به آن اشاره كرده كه «امپراتوريها همواره به وسيله بيماري سوء هاضمه دچار مرگ ميشوند»، گويي كه معده امپراتوريها از هضم مناطق و ملتهاي مختلف عاجز و ناتوان است و همواره ديده ميشود كه اهداف واقعي توسعه امپراتوريها ـ كه همان تسلط و سيطره و حكومت بر ديگران است ـ بيشتر در پشت ادعائي پسنديده تحت عنوان ايجاد صلح جهاني پوشيده ميماند، با اين تفاوت كه اين صلح، صلح قبرها و اجساد خاموش است كه هيچ مقاومتي در برابر جنگهاي مدرن از خود نشان نمي دهند. همانگونه كه «تاسيتوس» شاعر رومي از جنگهايي سخن ميگويد كه غارت ميكنند، سر ميبرند و سرقت ميكنند! اين تعبيرها ترجمان امپراتوري است و هنگامي كه زمين را تبديل به بياناني بي آب و علف ميكنند، آن را صلح مينامند! اين گرايش قديمي اما جديد، روشنتر از آني است كه سياستمداران ايالات متحده و دولتهاي غربي از منظر فهم و درك خود در خصوص صلح جهاني و ثبات بين المللي به وسيله پيمانهاي نظامي، مداخلات مسلحانه، و محاصره اقتصادي درباره آنهايي كه تلاش ميكنند از دائره استمرار و تداوم هژموني و تسلط غرب بر سرنوشت ملتها خارج شوند، سخن ميگويند. اين گرايش به وضوح در برنامه صهيونيسم جهاني به عنوان هم پيمان غرب ديده ميشود كه توانسته پويشهاي غرب را به خود سرگرم كند، به ويژه هنگامي كه تحت عنوان تلاش براي صلح از آن ياد ميشود. تلاش از طريق ظلم بي پايان و اشغالگري و تصفيه قومي فلسطينيها كه به آن صلح جهاني اسرائيلي Pax Jadaica گفته ميشود. در حالي كه آنها سرود صلحي را ميسرايند كه «تاسيتوس» آن را تصوير كرد!
    اين گرايش امپراتوري در غرب طبقه اي از فيلسوفان و نويسندگاني را به خود ديده است كه در آفاق گسترده مشغول ترسيم چارچوب فكري استعمار جديد براي سياستمداران و رهبران بوده يا به پيشگويي مخاطرات آينده اي كه ممكن است اين امپراتوري را از داخل يا خارج تهديد كند، مشغول هستند. تعيين و تشخيص نقش اول اين معادله دشوار است، اما بدون ترديد مؤسسات سياسي غرب بيشترين سود را از توليدات مراكز پژوهشي تبليغاتي و استراتژيكي كسب ميكنند. بر عكس دولتهاي شرقي كه بين آنها و تفكر و تصميم سازي سياسي طلاق بائن برقرار شده و هر يك نسبت به ديگري با چشم شك و احتياط نگاه ميكنند.
    «ساموئل هانتينگتون» در تابستان 1993 مقاله مشهور خود تحت عنوان «برخورد تمدنها» را در مجله «فارين افرز» منتشر كرد و پس از آن مباحثي را بر آن افزود و در كتابي آن را منتشر كرد. او جمله «ترسيم دوباره نقشه نظام جهاني» را به عنوان سابق خود اضافه كرد و در طي اين مقالات مردم جهان را به دو گروه غرب و غير غرب (West and the rest)تقسيم كرد. گو كه گرايشهاي نژادي قرن هيجدهم دوباره بازگشته است به ساني كه يكي از نويسندگان غربي گفته بود: «شرق، شرق است و غرب، غرب و هرگز يكپارچه نخواهند شد!»
    هانتينگتون با تمسك به تحليل صحنه هايي از تمدنهاي معاصر و پشتوانه هاي آنها يك هدف را در پيش گرفته كه آن تأكيد بر حتمي بودن برخورد با غرب و چگونگي محافظت آن از خطرات كه پس از آن يك سؤال و پرسش هشدار دهنده مطرح ميكند: «از چه رو مؤسسات بين المللي و توزيع قدرت، سياستها و اقتصاد دولتها در قرن بيست و يكم كه مي بايست ارزشهاي غربي و منافع غربي را منعكس كنند، ارزشهاي اسلامي و چيني و منافع آنها را صورتبندي ميكنند و ميگويد كه: «نگاه واقعي به روابط بين الملل بيانگر آن است كه كشورهايي كه معرف و نماينده تمدنهاي غير غربي هستند، براي موازنه قدرت مسلط غرب با يكديگر هم پيمان خواهند شد».
    اين رويكرد را فرانسيس فوكوياما، نويسنده امريكايي ژاپني تبار در كتاب پر تيراژ خود تحت عنوان «پايان تاريخ و آخرين انسان» برگزيده است، به طوري كه تمام اين كتاب پيرامون يك ايده ميچرخد و آن اين است كه تمدن غرب آخرين ايستگاه و آخرين تراوش نبوغ بشر است و ديگران راهي جز ايستادن در اين صف ندارند.
    بايد گفت كه ظهور امپراتوريها و نمود گسترش آنها الزامآ طبق برنامه از پيش تعيين شده كه مقدمات آن با نتايج آن مرتبط باشد، نبوده و چه بسا كه در نتيجه عوامل دنيا يكي داخلي آن بوده كه مشخص ساختن آن در محدوده همان دولت يا در منطقه پيرامون آن دشوار است و بيشتر به قوانين نزديكتر است. همان گونه كه طبيعت مي گويد: بادها از مناطق پر فشار به مناطق كم فشار مي وزد و اين علتهاي متعددي دارد كه انسان برخي از آنها را كشف ميكند تا به علل مجهول و ناشناخته آن پي ببرد». پرسشهاي حيرت آوري كه تنها قرآن كريم پاسخ آن را بيان كرده است: «الله الذي يرسل الرياح فتثير سحابآ فيبسطه في السماء»(سوره روم آيه 48).
    روش جستجو در علتها و عوامل طبيعي (Cosmologique) و همان شيوه و روشي كه برخي از فلاسفه براي تأكيد بر وجود ذات الهي به آن تكيه كرده اند. خلاصه اينكه در علتها و عوامل بر پايي امپراتوريها و توسعه آنها ابعادي وجود دارد كه نگاه به آن از دريچه صرف علمي دشوار است. تجربه ها و شواهد تاريخي يكي از زوايايي است كه تحليل آن ميتواند در شناخت ماهيت برخي رويكردهاي مدرن از جمله ايدئولوژي حاكم بر جهاني شدن يا به تعبيري «امپراتوري مدرن» راهشگا باشد.
    

تعداد خوانندگان اين مطلب: 137


       مشاهده فهرست مطالب شماره 242
 

 
 
کليه حقوق محفوظ و متعلق به هفته نامه پگاه حوزه می باشد.