شماره 242
آبان 1387





کلمه مورد نظر خود را وارد نماييد:
 
 مشاهده فهرست مطالب شماره 242



كاتوليك و نفي مدرنيته

نويسنده: دكتر قنبري

براي شروع بحث حاضر، مطالب در سه بخش خلاصه ميشود: .1 مقدمه اي در باب نحوه شكلگيري كليساي كاتوليك؛ 2. عوامل مدرنيته و پيدايش مدرنيته؛ 3. واكنشهايي كه كليساي كاتوليك به ويژه پاپها، به جريان فكري جديد داشته اند. در بخش سوم، واكنش ده نفر از پاپها از ابتداي دوره جديد تاكنون به فرآيند مدرنيته و دوره جديد ارائه ميشود.
    مباحث هم عمدتآ مبتني بر ديدگاه هاي پروفسور هانسكونگ است كه بنده، پاياننامه دكترا و بسياري از كارهاي خود را بر مبناي آرا و ديدگاه ايشان نوشته ام. وي متولد 1928 و يك كاتوليك است، كشيش، مشاور پاپ و بنيانگذار شوراي دوم واتيكان در سال 62 بوده و به تعبير خود ايشان، دقيقآ در جريان تاريخ كليسا بوده و در حال حاضر از منتقدان جدي كليسا ميباشد؛ به همين جهت از كليسا اخراج و مرتد شناخته شده است.
    بسياري از آثار ايشان، در حوزه هاي مختلف اديان نوشته شده است؛ از جمله كتاب هفتصد صفحه اي كه در سال 2005 راجع به اسلام منتشر شده است. اين كتاب بهصورت پارادايمي، صدر اسلام تا دوره مدرنيته، را بررسي ميكند، البته بيشتر از منابع اهلتسنن استفاده ميكند؛ با توجه به اينكه معمولا منبع اصلي غربيها در تحقيقات خود، تحقيقات در حوزه اهلسنت است، اما ميتواند مفيد باشد. بنده، كتاب ايشان، تاريخ مختصري از كاتوليك كه كتابي دويست صفحه اي است، را ترجمه كرده ام. رئوس انتقادهاي ايشان از كليساي كاتوليك در اين كتاب آورده شده، ولي به صورت مفصلتر در كتاب هفتصد صفحه اي مسيحيت، ماهيت و تاريخ كه ترجمه هم ندارد، آمده است و اين كتاب براي مقايسه، بسيار مفيد است.
    ايشان، اديان را بهصورت پارادايمي بحث ميكند و آن را به مقاطع تاريخي خاصي تقسيم ميكند، مثلا در مورد مسيحت، دوره صدر، قرون اوليه تا قرن سوم و چهارم را يك پارادايم ميگيرد و بعد از آن پارادايم قرون وسطي، پارادايم نهضت اصلاح و در آخر پارادايم مدرنيته كه در اين چهار، پنج پارادايم، كل تاريخ مسيحيت با همه فراز و نشيبها آورده ميشود. حال درباره پيدايش كليساي كاتوليك يا به تعبيري روحانيت كاتوليك، اين تاريخ، تاريخ تبديل يك امر ساده بشري به يك امر بسيار پيچيده مقدس است و اين تعبير را، هانس كونگ هم به كار ميبرد.
    در مسيحيت شخصي بهنام عيسي كه يك يهودي است، در حدود سي سالگي، مدعي اصلاح دين يهود ميشود و اصلا ادعاي آوردن دين جديدي نميكند، دو سه سالي تبليغ ميكند تا اينكه دچار مشكلاتي با حاكمان روحانيت يهود ميشود و در آخر به صليب كشيده ميشود، خيلي ساده نه كتابي نوشته و نه ميخواسته كار خاصي انجام بدهد، فقط قصد او تبليغ بوده تا جامعه يهود، دست از اين اعمال غيرديني خود بردارند و اصلاح شوند. قضيه اين جاست كه كمكم اين امر ساده بشري به يك نهاد پيچيده تبديل و منجر به تشكيل كليساي كاتوليك، روحانيت، پاپ و تشكيلاتي كه سابقه دو هزار ساله دارد، ميشود.
    جامعهشناسان دين معمولا راجع به همه اديان اين نظر را دارند كه همه اديان از يك جايي با ادعاي يك شخصي شروع ميشود و بعد افراد ذينفع تشكيلاتي درست ميكنند و مثلا اسم آن را روحانيت در فرهنگ غربي ميگذارند، اصلا واژه روحانيت، واژه غربي است و اگر هم ما بهكار ميبريم بهنظر مي آيد متأثر از آنجا ميباشد. مسيحيت بعد از دو سه قرن كه تحت فشار و ظلم حاكمان مختلف بود و حتي بعضي از آنها اعدام شدند، بالاخره در سال 312 و 313 توسط كنستانتين امپراتور روم شرقي، مسيحيت به عنوان دين رسمي اعلام گرديد و روحانيت و كليسا و پاپ جان گرفتند؛ به هر حال نحوه پيدايش اين نهاد بسيار تشكيلاتي و به صورت سلسله مراتبي كه از بالا تا پايين شروع ميشود و هر كدام براي خود نظم و انضباط خاصي دارد، به وجود مي آيد؛ بنابراين براي مقايسه بايد به اين نكته توجه داشت، اما بحث اصلي در مورد پارادايم مدرنيته است، درباره اينكه تفكر مدرن و مدرنيته از كجا شروع شد، ديدگاه هاي مختلفي وجود دارد، اما تقريبآ همه قبول دارند كه در قرن هفدهم در غرب اتفاقاتي در حوزه تفكر فلسفي رخ داد و تفكري بهنام تفكر مدرن يا مدرنيته پيدا شد و غالبآ بنيانگذار اين تفكر و انديشه را هم فيلسوف معروف فرانسوي، رنه دكارت مي دانند كه ايشان با تحولاتي كه در انديشه غربيها ايجاد كرد، موجب پيدايش انديشه جديد شد.
    مهمترين شاخصه هاي تفكر مدرن به تعبير كونگ در چهار انقلاب پيش رفته است: 1. انقلاب عقلي يا فلسفي كه منجر به پيدايش عقلگرايي جديد شد؛ عقلگرايي كه از قرن هفدهم به بعد هر چه جلوتر مي آييم، بارزتر ميشود و به جايي مي رسد كه فقط علم جديد، تفكر دو دوتا چهارتا، عقل جزئي يا عقل حسابگر معيار و ملاك فهم ميشود و در انديشه غربي غير از اين ديگر نميتوان چيزي را بهعنوان درك و فهم معتبر دانست و در آخر به پوزيتيويسم مي رسد كه آنها معتقدند هر چيزي كه بتوان با آزمايشات و عقل جزيي در آزمايشگاه ثابت كرد، معنا دارد و غير از آن بيمعناست كه اين نهايت تفكر مدرن و عقلگرايي جديد است كه ميگويند در اين دوره جديد انسان جديدي متولد شده كه با انسان دوره قرون وسطي و انسان دوره قديم خيلي فرق دارد، از جمله اينكه ميگويند انسان جديد يك ويژگي خيلي مشخص دارد و آن عبارت است از تعبد گريزي و استدلالطلبي. ديگر نميتوان به انسان جديد گفت كه اين الف، ب است؛ بهخاطر اينكه پاپ يا كتاب مقدس گفته است؛ بلكه از شما استدلال ميطلبد كه به چه دليل؟ و اين تحول خيلي مهمي در حوزه تفكر و انديشه است كه پي آمدهاي زيادي دارد. .2 حوزه فرهنگي؛ در اين تفكر غربيان، ايده جديدي بهنام ايده پيشرفت پيدا شد كه در همه حوزه ها چه در حوزه زيستي و چه در حوزه هاي ديگر، انسان جديد به دنبال پيشرفت و تكامل بوده و انسان معتقد است كه با عقل فردي خود ميتواند همه حوزه هاي زندگي را سرو سامان بدهد و هيچ نيازي به منابع و مراجعي غير از عقل ندارد و اين سير تا رسيدن به سعادت واقعي كه در همين دنيا تحقق پيدا خواهد كرد، ادامه پيدا ميكند. 3. انقلاب بعدي كه باز پي آمد همين تفكر است، انقلاب سياسي است كه پي آمد آن، مفاهيمي است مثل ملت، حقوقبشر و دموكراسي كه همه آنها پي آمدهاي تفكر جديد است؛ 4. انقلاب تكنولوژي و صنعت هم مربوط به پيشرفت در حوزه هاي مختلف صنعتي است. با اين وصف حالا يك نهاد پيچيده مقدس بهنام كليساي كاتوليك يا روحانيت كاتوليك با اين ايده ها و تفكرات مواجه است كه خوب طبعآ از همان ابتدا دچار چالش و مشكل خواهد شد.
    حال به آن ده مورد واكنش كه پاپ عليه جريان مدرنيته داشته است يكييكي اشاره خواهم كرد، قبل از آن بايد بهطور كلي به اين نكته اشاره شود كه معمولا حربه هايي كه كليساي كاتوليك در مقابل فرآيند مدرنيته استفاده ميكرد، تكراري بود و در آن خيلي نوآوري نبود، بهطور مثال ارتداد، تاكسي، عالمي، الهي داني و هر كسي كاري در حوزه هاي مختلف مرتبط با كليسا ميكرد، سريعآ محكوم به اين ميشد كه از كليسا خارج شده و مرتد است؛ همچنان تا زماني كه كليسا قدرت داشت، برخورد فيزيكي هم ميكرد از قبيل اعدام، سانسور، نفي و تكفير و اينها حربه هايي است كه معمولا كاتوليك در زمانهاي مختلف تا به امروز براي نفي مدرنيته و سكولاريسم استفاده ميكرده است.
    از سال 1797، اواخر قرن هيجدهم، يكي از پاپها به نام پاپيوس ششم (اولين كسي كه بهصورت فتوا و رسمآ در مقابل جريان مدرنيته مي ايستد)، البته اين امر مربوط به بعد از انقلاب فرانسه و برخوردهايي كه در فرانسه با كليساي كاتوليك شده است، واژه سكولار هم از آنجا شروع شد؛ يعني زماني كه انقلاب فرانسه پيروز شد، انقلابيون دست به مصادره اموال كليسا زدند و تحت عنوان واژه سكولار خواستند كه اصول كليسا به دولت منتقل شود؛ بنابراين برخورد كليساي كاتوليك و پاپ با اين انقلاب كه از پي آمدهاي تفكر جديد بود، شروع شد و كمكم اين تقابل به برخوردهاي شديدتر انجاميد. درباره نتيجه اين تفكر جديد كه همان اعلاميه حقوقبشر پس از انقلاب فرانسه است، در فتوايي اعلاميه حقوقبشر را بهعنوان فلسفه مشمئز كننده حقوقبشر ياد ميكند و اين اعلاميه، تمام نهادهاي مدني و نهادهاي عرفي پس از انقلاب را محكوم ميكند؛ همچنين منكر آزادي انتخاب دين، آزادي عقيده، آزادي مطبوعات، برابري انسانها و تمام مفاهيمي كه در دوره جديد پيدا شده بود، ميشود و خواستار بازگشت به همان دوره پيش از مدرن و تفكر پيشمدرن ميشود. اولين مرحله اين واكنش با اين شخص شروع ميشود.
     پس از او جانشين آن، شخصي ديگري بهنام پاپيوس نهم بود كه در فتوايي، هشتاد خطاي دوره جديد و مدرنيته را بر ميشمارد كه بايد مدرنيستها از اين خطاها توبه كنند و در طي دعوتي از همه كاتوليكها ميخواهد كه از همه آثار دوره جديد مثل طبيعتگرايي، سوسياليسم، كمونيسم و تحقيقات جديدي كه درباره كتاب مقدس انجام ميگرفت، بيزاري جويند و به همان وحدتي كه پيش از آن بين كليسا و دولت برقرار بود، بازگردند و بعد از آن همين شخص در سال 1861 شوراي اول واتيكان را برپا ميكند، در اين شورا بزرگان كاتوليك و روحانيون سراسر كليسا جمع ميشوند و مصوباتي در شورا آورده ميشود، از جمله مصوباتي كه در راستاي نفي همه پي آمدهاي مدرنيته است؛ همچنين در شوراي اول واتيكان طرح خطاناپذيري پاپ چه در حوزه ديني و چه در حوزه غيرديني مطرح ميشود كه پاپ بهعنوان جانشين خدا روي زمين و معصوم است؛ همچنين اصلا نميتواند مرتكب خطا بشود كه اين ايده در كليساي كاتوليك، حربه بسيار كارآمدي در دوره هاي بعدي ميشود كه اكثر پاپها تا به امروز به آن معتقد هستند (هانسكونگ در كل، اين ايده را يك امر جعلي مي داند).
    پس از پاپيوس نهم، لئو سيزدهم به روي كار مي آيد كه به تعبير هانس كونگ با پاپهاي قبلي تفاوت اساسي دارد و ايشان سعي ميكند به نوعي با اقتضائات دوره جديد كنار بيايد و به يك صورتي مدرنيته را درك كند؛ در نتيجه در سل 1879 در فتوايي همه كاتوليكها را به فهم دوره جديد دعوت ميكند، اما اين دعوت به همراه توصيه به مطالعه فلسفه توماس آكويناس كه از بزرگسال دوره قرون وسطي است، ميباشد و در مسيحيت كتابها و آثار ايشان خيلي مهم است و از او تحتعنوان قديس ياد ميشود؛ توماس در دوره قرون وسطي مدعي جمع ميان عقل و وحي بوده است؛ بنابراين در اين دوره، پاپ كاتوليكها را به مطالعه فلسفه توماس دستور مي دهد كه حاصل آن، پيدايش مكتبي بهنام مكتب نئوتومايسي است كه از نمايندگان برجسته اين مكتب اقيلجيون، كاپلستون، و امثال اينها هستند، اما به تعبير كونگ اين فتوا و دعوت حاصلي ندارد؛ چون مدعيان مكتب نئوتوميسم از قبيل كاپلستون و ژيلسون، همان حرفهاي توماس را تكرار ميكنند و طرحي نو نياوردند ؛ بنابراين تحول عمده اي در حوزه الهيات كاتوليك و در برخورد كاتوليكها با مدرنيته و آن تحولي كه اصلاحطلبان و مدرنيستها در حوزه الهيات كاتوليك خواستار آن بودند، پيش نيامد و شاهد آن هم اين است كه پس از ايشان، پاپيوس دهم در سال 1903 تا 1914 به پاپهاي پيش از لئو سيزدهم بر ميگردد و مدرنيته را محكوم ميكند و معتقد ميشود كه هر نوع سازش ميان آيين و تعاليم كاتوليكي و تفكر جديد امكان ندارد و اين دو، دو حوزه كاملا متمايز هستند؛ يعني در واقع مدرنيته، انحرافي است كه در فكر بشر پيش آمده و تنها راه آن اين است كه توبه كنند و به همان تفكر پيشين باز گردند؛ يعني باز همان حربه هاي نفي، ارتداد و محكوميت الهي دانان تكرار ميشود.
    پاپ بعدي، بنديكت پانزدهم از 1914 تا 1922 هم زمان با شروع ايام جنگ جهاني اول است كه مهمترين كار ايشان اين بود كه تلاشهاي زيادي انجام مي دهد براي اينكه بين طرفهاي درگير در جنگ جهاني صلح برقرار كند، منتها هيچ توفيقي در اين امر پيدا نميكند و باز كليساي كاتوليك راه خود را مجزا و منفك از جريانات تفكر جديد ادامه مي دهد.
    پاپ بعدي، پاپيوس يازدهم است از 1922 تا 1939، ايشان كاملا با تكيه بر آراء پيشينيان خود در اداره كليسا يك روش كاملا مستبدانه يا ديكتاتور مآب ميگيرد و خود را يك حاكم ديني و غيرديني مطلق مي داند كه همه بايد از او اطاعت كنند، قاعده اي ايشان مطرح ميكند در باب اينكه مسيحي واقعي كسي است كه از پاپ و اسقفهاي منصوب به او تبعيت كند و اگر كسي اين قاعده را رعايت نكند، از حوزه مسيحي بودن خارج ميشود و مسيحي نبودن هم مساوي با كفر و خروج از دين است.
    پاپ بعدي، پاپيوس دوازدهم از 1939 تا 1958 مصادف با جنگ جهاني دوم است، ايشان همپيمان حزب نازي و مؤيد هيتلر ميشود، افكار و اعمال هيتلر را به رسميت ميشناسد؛ همچنين كليساي كاتوليك در كنار هيتلر و كساني كه جنگ جهاني دوم را شروع كردند و ادامه دادند، قرار ميگيرد و جالب اين است كه بعد از پايان جنگ هم دست از اين تأييد بر نمي دارد، بلكه به تكفير كساني كه به نوعي از تفكر جديد خارج هستند مثل كمونيستها و مدرنيستها ميپردازد و در هيچ فتوايي از كاري كه راجع به حزب نازي و هيتلر انجام داده، اظهار پشيماني نميكند.
    پاپ بعدي، پاپ ژان بيست وسوم؛ يعني شوراي دوم واتيكان از 1958 تا 1963 است كه به تعبير هانس كونگ، پاپ انقلابي و واقعي، ايشان بوده است. چون كونگ در همين دوره كشيش و مشاوره ژان بيست وسوم است و با مشورتهاي ايشان، اين شورا تشكيل ميشود. از 1963 تا 1965 شوراي دوم واتيكان تشكيل ميشود و به تعبير كونگ بارقه هايي از انقلابي كه قرار است در كليسا پيدا شود و كليسا بتواند خود را با دوره جديد تطبيق بدهد، در همين شورا و توسط همين پاپ است.
    از اقدامات مهم شوراي دوم واتيكان در حوزه عبادي، 1. اصلاح آيينهاي عبادي است كه در دوره هاي قديم يكسري كاتوليكها موظف بودند به يك نحو خاصي دعا بخوانند، ايشان گفت لازم نيست و هر طور كه خواستيد ميتوانيد دعا بخوانيد و عبادت كنيد؛ 2. طرح ايده وحدت كليساها از جمله كليساي پروتستان، كليساي شرق و كليساهاي غرب بود و در اين طرح ميخواست مسيحيت را به نوعي به هم نزديك و يكپارچه كند؛ 3. مهمترين كار او بحث در باب آزادي انتخاب دين بود، با توجه به اينكه در مسيحيت سنتي و كلاسيك، كسي نميتواند دين خود را تغيير ندهد و از ديني به دين ديگر برود كه در اين صورت مرتد است، اما ايشان در شوراي واتيكان تصويب كرد هر كسي ميتواند هر ديني را كه ميخواهد انتخاب كند و تغيير دين جرم نيست و گناه محسوب نميشود. 4. اعتراف به اشتباهات گذشته آيين كاتوليك بود؛ چون پاپهاي قبلي با اعتقاد به خطاناپذيري پاپها، قبول نميكردند كه پاپهاي قبلي اشتباه هم كرده اند، اما در شوراي دوم واتيكان تصويب شد كه خيلي فتواهاي نادرستي از آنها صادر شده بوده است. 5. به رسميت شناختن ديگر اديان است كه كونگ هم خيلي روي آن تأكيد ميكند؛ چون تا آن زمان تنها دين واقعي، مسيحيت است و هيچ ديني به رسميت شناخته نميشود، اما در شوراي دوم واتيكان تصويب شد كه ديگر اديان هم راه نجات هستند؛ بهخصوص اينكه اسم اسلام را آورد. و اين خيلي به پيدايش پلوراليسم ديني و تكثرگرايي ديني كمك كرد كه از مباحث پردامنه دوره جديد بود، اما متأسفانه عمر ژان بيست وسوم دوامي نمي آورد و ايشان همان سال تشكيل شورا؛ يعني 1963 از دنيا مي رود و تلاشهاي او فقط روي كاغذ و مصوبه مي ماند و پاپ بعدي هيچ اقدام عملي در راستاي كارهاي او انجام نمي دهد.
    پاپ بعدي، پل ششم از 1967 تا 1978 است كه ايشان كل مصوبات شوراي واتيكان را نفي ميكند و هيچ توجهي به اصلاحات ساختار كليسا در آن شورا انجام نميگيرد و باز ايده خطاناپذيري پاپ تكرار ميشود.
    پاپ بعدي، ژان پل دوم معروف از 1978 تا 2005 است كه از نظر كونگ، ژان پل دوم ادامه دهنده همان راه اسلاف خويش است و هيچ پيشرفت مهمي در ساختار اصلاح كليسا صورت نميگيرد. ژانپل دوم هم به نكوهش مدرنيته و آثار مدرنيته ميپردازد و گفت وگوي اديان را كه كساني مثل كونگ و ديگران آن را دنبال ميكردند متوقف ميكند و به تعبير كونگ، ژانپل دوم نه تنها زخمهاي كليسا را التيام نبخشيد، بلكه بر آن نمك هم پاشيد و در زمان همين پاپ است كه كونگ محكوم به مرتد بودن و از دانشكده الهيات دانشگاه كاتوليك اخراج ميشود؛ همچنين از مقام كشيشي خود خلع ميشود و ديگر از او به عنوان الهي دان كاتوليك ياد نميكردند.
    پاپ امروزي، آقاي راتينگر بنديكت شانزدهم است كه اتفاقآ هم درس آقاي كونگ در آلمان و سابقآ رفيق ايشان بوده است، ولي بعد از اينكه ايشان پاپ ميشود، كونگ نقدهايي از او ميكند كه بعدها اين نقدها شديدتر ميشود و كونگ ميگويد در زمان ايشان نميتوان انتظار هيچ تحول مهمي در حوزه الهيات و كليساي كاتوليك داشت؛ چون ايشان هم بر همان باورهاي پيش مدرن معتقد است. حال حاصل اين محكوميتها و ناديده گرفتن اقتضائات دوره مدرن و كنار نيآمدن با تفكر جديد چه ميتواند باشد؟ آيا كليسا تقويت و ماندگار شد يا به تعبير كونگ مدرنيته ماند، اما آنچه كه روشن است اينكه كليسا بهعنوان يك نهاد بسيار محدود در حوزه هاي مختلف كه فقط كسانيكه به آنجا مي روند دعايي ميخوانند، باقي مانده است؛ يعني كليسا در حوزه هاي مهم اجتماعي، سياسي، فرهنگي و حوزه هايي كه به جامعه و اجتماع مربوط ميشود، هيچ نقش مهم و تأثيرگذاري ندارد.
    امروز اداره جامعه و دنيا در دست سياستمداران و مدرنيستهاست نه كاتوليكها. مدرنيته مورد احترام است؛ چون كسي كاري به كاري كسي ندارد، اما امروزه بيشتر بحث مسيحيت، الهياتي است كه به آن دين گفته ميشود و بيشتر در حوزه پروتستانها برجستگي دارد، از دين فقط يك اعتقاد به خدا مانده و تمام امور شخصي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي با تكيه بر انديشه مدرن و عقل بشري اداره ميشود؛ يعني فرآيند سكولاريزايشن كه از زمان انقلاب فرانسه به بعد آغاز شد و همچنان ادامه دارد. حال ديگر براي كليسا چيزي باقي نمانده كه بخواهد به آن برسد و امروزه مكتبها و اديان گوناگوني در غرب تحتعنوان اديان جديد پيدا شده اند كه از دلايل آن 1. انزواي كليساي كاتوليك؛ 2.دل زدگي مردم از دين بهطور كلي و مسيحيت بهطور خاص ميباشد، هر كس براي خود يك دين جديد درست كرده و كسي كاري به اينكه پاپ و كليسا چه راهي را در پيش گرفتند، ندارد
    در خاتمه، پيشبيني هانس كونگ نسبت به آينده كليسا، ايشان بحث را با اين سؤال مطرح ميكند: آيا گورباچفي كاتوليك در ميان كاردينالهاي كليسا پيدا خواهد شد كه بتواند كاستريكا را پيش ببرد و تحولي انقلابي در كليساي كاتوليك رخ دهد؛ يعني منتظر پيدا شدن يك گورباچف كاتوليك است تا كليساي كاتوليك را از اين وضعيت اسفبار نجات دهد و نااميد هم نيستند.
    
    
    پرسش و پاسخ
    
    آيا سياستمداران در صورت ادامه اين فرايند، از آن استقبال ميكردند؟دكتر قنبري: طبعآ استقبال ميكردند. به هر حال درست است كه كليساي كاتوليك به وضعيت انزوا درآمده است، ولي به هر حال آن عِرْقِ ديني و دينطلبي در ميان همان غربيان هم وجود دارد و اينطور نيست كه كسي دنبال دين نباشد و وقتي طبق آمار ميگويند در آمريكا %70 مردم متدين هستند؛ يعني 70% افراد نسبت به وجود خدا اعتقاد دارند و اين ميتواند پشتوانه كليسا و مسيحيت براي تقويت به خدا و معنويت، و حتي جلوگيري از انحرافات و جنگها باشد، منتها كساني مثل هانس كونگ معتقدند كه شما كه دين داريد با مدرنيته كنار بياييد؛ همچنين به مسيحيت، متدينان و كاتوليكها ميگويد كه شما بايد خود را با اقتضائات دوره جديد وفق دهيد، اما از آنطرف به تفكر مدرن و مدرنيته توصيه نميشود كه شما اگر كج خود را درست كنيد، گويا اينكه آن تفكر، تفكر ثابت و به تعبيري اجتنابناپذير است؛ يعني آنطرف را مسلم ميگيرند و مدام به اين طرف توصيه ميكنند كه خود را با مدرنيته سازگار كنيد و اين در مسيحيت، كار راحتي است و ميتواند موجه هم باشد؛ چون در مسيحيت هم اعتقاد دارند كه كتاب مقدس، كتابي دست نوشته بشر است و نوشتن كتاب مقدس بيست سال بعد از عيسي 7 شروع شد و تا سال 110 ميلادي به پايان رسيد، خُب وقتي كتاب وحي نباشد و توسط بشر نوشته شده است، وقتي بشر خطا كرد ميتواند درست كند؛ بنابراين تطبيق مدرنيته با ديني مثل دين مسيحيت، كار راحتي ميتواند باشد، اما در ادياني مثل اسلام كه اعتقاد بر وحي بودن قرآن دارند، اين كار نميتواند صورت بگيرد؛ يعني مهمترين مشكل مسلمانها در هماهنگي و تطبيق با مدرنيته، وحي است؛ بنابراين بعضي از روشنفكران كه پروژه اي را دنبال ميكنند ميخواهند يكطوري وحي را يك كاري بكنند تا اين قضيه حل شود، اما در هر ديني كه وحياني نباشد، اين كار به راحتي صورت ميگيرد و ميگويند اين تفكر مربوط به دوره اسطوره اي بوده و الآن دوره جديد، دوره علم است و بايد اسطوره زدايي شود، منتها اين اسطوره زدايي در متني مثل متن قرآن نميتواند صورت بگيرد.
    
    در ادياني كه فرموديد به رسميت شناخته ميشوند به ويژه اسلام، آيا اديان شرقي هم وجود دارند؟دكتر قنبري: خير، روي اسم اسلام تأكيد ميشود، ولي بهطور مطلق ميگويد كه راه نجات در همه اديان ديگر هم؛ يعني اديان جهاني ميباشد، البته منظور آنها از اديان جهاني همين چند تا دين معروف بوديسم، هندوئيسم، يهوديت، مسيحيت، دين ژاپن و دين چين است و بقيه شاخه هايي از اينها هستند يا ممكن است از آن تعبير دين انساني يا بشر شود.
    در برخي از اين اديان خداي اديان ابراهيمي وجود ندارد.
    دكتر قنبري: بله آن را درست ميكنند مثلا در بوديسم حتي در هندوئيسم خداي شخص وار مثل خداي اديان ابراهيمي وجود ندارد و حداكثر چيزي كه قائل ميشوند، ميگويند موجود و نيروي برتر، ولي در تفسير خود ميگويند همين نيروي برتر، همان چيزي است كه گفته ميشود گوهر دين، يكي است و وقتي گوهر همه اديان يكي باشد، خداي آنها هم يكي است، منتها به مانند حقه فيل هر كسي براي خود تعبير خاص دارد و با اين وصف اديان شرقي را ميتوان درست كرد.
     آيا در شوراي دوم كه اديان را به رسميت ميشناسند، به خاطر مباحث دينيشان ميباشد يا از باب اضطرار؟
    دكتر قنبري: خير به عنوان بحث، الهياتي كه تا آن زمان فقط ميگفتند مسيحيت، دين حق و نجات است، از اين به بعد تصريح ميشود كه اديان ديگر هم به لحاظ الهياتي معتبرند و ميتوانند راه نجات باشند، در اين صورت پيامبر و كتاب آنها هم معتبر ميشود و به لحاظ عقيدتي مورد تصويب قرار ميگيرد و همانطور كه روشن است جنبه عقيدي و الهياتي شوراي كليسايي قويتر از جنبه سياسي و مصلحتي آنهاست.
    
    چرا اينها يك ساختار واحد و خطوط قرمز مسلمي براي خود درنظر نميگرفتند كه پاپ بعدي آن را از بين نبرد؟دكتر قنبري: اتفاقآ همينطور است و در اين ده مورد فقط ژانپل بيست وسوم بود كه ميخواست تحول ايجاد كند، ولي تقريبآ بقيه همه حرفشان يكي بود و چارچوب و خط قرمز آنها اين بود كه تنها راه نجات، مسيحيت است و پاپ به عنوان جانشين خدا، خطاناپذيرس.
    
    آيا كونگ وارد حوزه اي غير از حوزه الهيات و تاريخ هم ميشود يا خير؛ يعني آيا وارد حوزه اخلاق، استنباط و تعامل هم ميشود؟دكتر قنبري: كونگ در درجه اول يك الهي دان است، البته به فلسفه غرب هم مسلط است، وي بيشتر به بحثهاي الهياتي و تاريخي به صورت پارادايمي ميپردازد و وارد حوزه هاي ديگر نميشود، منتها در همين پارادايمها و تقسيمبنديهايي كه در تاريخ مسيحيت و براي بقيه اديان درنظر ميگيرد، استنباط ميكند و اين پارادايمها را به لحاظ تاريخي اجتنابناپذير مي داند؛ يعني كسي كه در پارادايم مدرن است، نميتواند و نبايد به پارادايم قرون وسطي برگردد، البته ميشود يكطوري استنباط كرد كه ايشان هم معتقد به نوعي سير تاريخي در پيدايش اين مسير تحول فكري ميباشد.
    
    در بحث تحولات و فراز و نشيبها گاهي پاپها و كليساي كاتوليك با مدرنيته ملايم و گاهي طرد كننده هم ميباشند، اين بر چه مبنايي بوده است؟آيا خطوط قرمز آنها بر مبناي سنتها و آيينهايي كه خودشان ساختند، بوده يا منشاء ديني دارد و يا اينكه قائل به اين هستند كه كتاب مقدس آنها كتاب بشري است، آيا دين آنها فقط اعتقاد به خداست يا بقيه آموزه هاي آنها نيز منتسب به دين وحياني است، حال آيا آن آموزه ها و مباحث وحياني آنها ارشاداتي دارد؛ يعني پايه اي در واكنش آنها نسبت به مدرنيته ميشود؟ همچنين آن هسته مقاوم اگر در وحي نيست، پس كجاست؟دكتر قنبري : درست است كه آنها معتقدند كه كتابشان كتاب وحياني نيست؛ يعني به اصطلاح وحي مكتوب نيست و خود آن را نوشته اند، اما چيزي را كه به آن معتقدند اين است كه روح القدس ناظر بر نوشتن كتاب بوده و بنابراين نگذاشته است كه اينها منحرف شوند و چيزي را نسبت بدهند كه خلاف واقع باشد؛ پس در حال حاضر اين كتاب گرچه وحي ديكته اي نيست، ولي ريشه در وحي دارد. و اتفاقآ كارهايي را كه ميكنند، همه را به دين كه حتمآ يك مبنايي در كتاب مقدس براي آن پيدا ميكنند، استناد مي دهند، منتها نكته اينجاست كه تفكر مدرن در بررسي هر پديده اي كه تحت عنوان نقد تاريخي مطرح است، يك مبنايي دارد. مبناي نقد تاريخي اين است كه هر پديده اي در تاريخ بايد بررسي شود كه آيا مستندات بيطرفي خارج از مسيحيت در كتابهاي ديگران و مورخان ديگر وجود دارد يا خير، حتي از باستانشناسي كمك ميگيرند كه اين چيزهايي كه پيدا ميكنند با فلان حرف كه زده شده است، تطبيق دارد يا خير؟ و مشخص است كه با اين نقد تاريخي نميشود ثابت كرد و به تعبيري شاهد بيطرف نميتوان پيدا كرد، در نهايت شاهد درون ديني است كه آنهم بيطرف نيست؛ بنابراين به جز نقد تاريخي چيز ديگري باقي نماند.
    آنها حتي در وجود خود عيسي هم تشكيك كردند و خيلي از مدرنيستها ميگويند كه عيسي اسطوره و داستان است؛ چون هيچ شواهد تاريخي بيطرفي كه به وجود عيسي مثلا عيسي در جليل فلسطين اقرار كند، نيست و هر چيزي از نظر آنان با نقد تاريخي ثابت نشود، نميتواند مبنايي داشته باشد، ولي از نظر خود كاتوليكها همه اينها مستندات مكتوب دارند.
    
    منشاء اختلاف در ديدگاه هاي آنها چيست و چرا روش واحدي ندارند؟
    دكتر قنبري: اختلاف مدرنيستها با سنتگرايان در عقل است. مدرنيستها و از دكارت به بعد معتقدند كه عقل بشري براي شناخت همه آنچه كه ميتواند بشناسد كافي است و هيچ نيازي به ماوراي عقل، حال چه خدا باشد، چه دين باشد و چه مرجعيت كليسا، نيست. وقتي عقل معيار ميشود، آن وقت علم پيش مي آيد، علم آزمايشگاه و هر چيزي كه به اين نحو قابل اثبات باشد، علمي است، در غير اينصورت از علميت مي افتد و معنا نخواهد داشت، اما سنتگرايان از همان ابتدا با اين مبنا مخالفت كردند و گفتند عقل، كافي نيست و حرف توماس به عنوان استوانه كليساي كاتوليك اين بود كه عقل تا يك جايي مي آيد و بعد از آن رموز ايمان وارد ميشوند؛ چون يك چيزهايي مثل تثليت را نميتوان با عقل شناخت.
    
     معيار ما براي ارزيابي ديدگاه كاتوليك نسبت به مدرنيته چه ميتواند باشد حرف كدام از آنها تطابق بيشري با دين مسيحيت دارد؟دكتر قنبري: اين مسئله به مبناي عقلگرايي بر ميگردد، اگر ما مبناي عقلگرايي جديد و مدرنيته را بپذيريم حق را به مدرنيستها مي دهيم و كاتوليكها حرفي براي گفتن ندارند و برعكس.
    
    سلطه فكري پاپها بر بقيه روحانيت مسيح چگونه است؟ آيا در صورت قبول نكردن تفكر او، تكفير ميشوند يا خير و بحث ديگر اينكه دخالت مدرنيستها در كليسا تا چه اندازه است؟دكتر قنبري: در پاسخ به سؤال اول در حال حاضر مسيحيت رايج، چند گروه هستند. مثلا پروتستانها كه تعداد آنها هم كم نيست، اينها مرجعيتي براي كليساي پاپ قائل نيستند؛ يعني خود آنها كليساهاي محلي و شخصي دارند و بنابراين از مرجعيت پاپ پيروي نميكنند. كليساي انگليكن انگلستان هم وضع خاص خود را دارد و تقريبآ داراي نوعي كليساي دولتي است كه بيشتر وارد امور اجتماعي و سياسي ميشوند و آنها هم باز مرجعيت پاپ را قبول ندارند، اما خود كاتوليكهاي سنتي كه پاپ و مرجعيت آن را قبول دارند، الهي دانها و عالمان از آنها تبعيت ميكنند و مردم عادي هم خيلي كاري به اين كارها ندارند مثلا خيلي از چيزها در مسيحيت سنتي بهعنوان يك امر واجب وجود دارد، ولي جامعه غربي كه جامعه اي كاملا سكولار است، كاري به دين ندارد و بنابراين جامعه از آنها تبعيت نميكنند.
    مثلا طلاق و سقط جنين در مسيحيت حرام است، ولي كسي به حرف كليسا توجهي ندارد و حداكثر كار آنها اين است كه يكشنبه ها به كليسا مي روند، اما در مورد دخالت مدرنيستها، آنها چند دسته هستند: يكي كساني كه ملحد هستند و به اعتباري ميتوان گفت مسيحيت را قبول ندارند و شاخصه هاي آنها هم در بين فيلسوفان و متفكران وجود دارد، اما در مورد اينكه آيا ميتوان مدرنيست متدين داشت يا خير؟ اين همان بحثي است كه به جمع بين سنت و مدرنيته بر ميگردد كه از جمله هانس كونگ معتقد است كه ميشود و خودش را يك مدرنيست كاتوليك مي داند؛ بنابراين اينها در حوزه نظر حرفهايي براي گفتن دارند، گرچه در حوزه عمل كاري با كليساي كاتوليك ندارند. از آن طرف هم ديگر كليساي كاتوليك نميتواند بر اينها فشار فيزيكي بياورد؛ چون از حوزه اجتماع خارج شده است و هر چه هست، قانون و حكومت است.
    
    آيا حكومتها سلطه اي بر كليسا دارند يا خير؟دكتر قنبري: خير، در حال حاضر حكومتها جدا شده اند مثلا گفته اند اين تكه زمين با اين حوزه مال شما باشد و شما كاري با ما نداشته باشيد و ما هم كاري با شما نداريم. پاپ هم حرفي براي گفتن ندارد و اگر هم بگويد، اثري نخواهد داشت.
    
    وقتي ژانپل دوم فوت كردند، بحثي از صهيونيسم مطرح شد كه گفتند پاپ، اسرائيل را به رسميت شناخته و با يهوديها معاوده فكري دارد و بعد اين را زمينهساز اين مي دانند كه مسيحيان و يهوديان بايد همفكري داشته باشند تا مسيح باز گردد. حال گفت وگوي بين اديان كه گفتيد ژانپل دوم كنار گذاشت، اصلا صحت دارد؟دكتر قنبري: در اعتقادات سنتي مسيحيان، يهوديت كنار گذاشته نميشود و دليل آنهم اين است كه مسيحيت، ريشه خود را در يهوديت مي داند و بنابراين نميتواند آن را نفي كند و اصلا از نظر آنها عيسي يك يهودي است كه آمده دين يهود اصلاح كند، گرچه با هم چالشهايي داشتند و در سده اوليه همان يهودياني كه عيسي را به صليب كشيدند، اكثر حواريون را تحت فشار قرار دادند و اعدام كردند و البته مسيحيها هم كه به قدرت رسيدند، تلافي كردند و هولوكاست ريشه در اين بحث دارد، ولي در عينحال ريشه مسيحيت به يهوديت بر ميگردد و نميتوانند آن را نفي كنند، اما حالا اينكه موضع پاپها راجع به اسرائيل و صهيونيستها چه چيزي است، حداقل اين است كه نفي نكردند، حال ممكن است گفته باشند نكُشيد، ولي ديگر از اساس چيزي را نفي نكردند كه اسرائيل نامشروع است و بايد از زمين محو شود و پاپ چنين حرفي را نزده است.
    برخلاف سيره پاپها دو نفر از پاپها بودند كه عملكردي متفاوت داشتند، ريشه عملكرد آنها را در كجاست؟ دكتر قنبري: به نظر مي آيد مثلا اگر كونگ پاپ ميشد، خيلي تحول در مسيحيت رخ مي داد، ريشه آن به اين برميگردد كه اينها با اين دوره جديد به نوعي زندگي كرده اند، دانشگاه رفتند و مظاهر دوره مدرنيته را ديده اند، خوب اينها خيلي روي فكر اشخاصي كه ميتواند موجب تحويل بشوند، تأثير ميگذارد، ولي هميشه يك مشكل است كه واقعآ كساني كه در سيستم رسيدن به مقامات روحاني مراتب را از پايين؛ يعني كاردينال، كشيش و اسقف طي ميكنند و پاپ ميشوند، ديگر نميتوانند اقدام اساسي انجام دهند مثل طلبه هاي روشنفكر كه وقتي مرجع ميشوند، ديگر حرفهاي آرماني ندارند.
    
    براساس يكسري اطلاعات متفكرانه امروز، مسيحيت در بعضي مناطق ايران بهشدت مورد استقبال قرار گرفته، با توجه به دافعه هايي كه شما گفتيد، اين دريافت ايران چه جاذبه اي است؟دكتر قنبري: متأسفانه ايران هميشه در فرآيند تحولاتي كه در دين اتفاق مي افتد، چند ده ه عقب است مثلا در مورد تغيير دين كه ديگر در ديدگاه پلوراليستي، امر خيلي مهمي نيست مثلا حالا كسي از دين اسلام به دين مسيحيت برود، ميخواهد چه كند، اما بهنظر مي آيد اينها ريشه عملي دارد يعني ميخواهد ببيند كه مسيحيت چه ميگويد، مسيحيت از حيث عمل خيلي راحت است، جمله معروف عيسي را تكرار ميكنند كه محبت كن و هر كاري دلت خواست انجام بده، اينها خيلي تأثير ميگذارد، حالا بالاتر از مسيحيت مثلا امروز دين بودا در دنيا در جذب مخاطب حرف اول را مي زند؛ چون قيد و بند آنچناني ندارد. يك دين شريعتگراي مثل اسلام و يهوديت، بدتر از اسلام در شريعتگرايي، طبعآ براي آدمهاي معمولي كه اهل فكر نيستند و دنبال يكسري عوامل عملكردي هستند، سخت است و خيلي ميتواند تأثير بگذارد.
    
    شما گفتيد تطبيق دين مسيحيت با مدرنيته كار راحتي است، اما با آن تاريخي كه از مسيحيت يا كاتوليك در دست است، به اين راحتي هم نيست و دو سؤال مطرح است، در مواجه ه ايرانيها با غرب، چهار نوع مواجه ه مطرح است: 1. هايبرليستي؛ .2 آينورليستي؛ 3. هاپولوژيستي؛ 4. اسلاميتي، به عبارت ديگر مواجه ما با دنياي مدرنيته يا دنياي غرب يا نفي مطلق يا پذيرش مطلق و يا تركيبي است. در تقسيمبندي شما نفي مدرنيته در نُه پاپ ديده ميشود و هانس كونگ كه تركيبي بود، آيا چيزي بهنام پذيرش مطلق در چنين تفكري وجود دارد يا خير و اگر دارد، چه كساني هستند؟ سؤال دوم اينكه علت خروج هانس كونگ از نظريه مسلط در دنياي كاتوليك چه چيزي ميتواند باشد؛ يعني چه كساني روي هانس كونگ تأثير گذاشتند كه يك چنين نقدهايي به دنياي كاتوليك يا پاپها مي زند؛ همچنين آيا اگر دنياي كاتوليك آن را بپذيرد، اخلال در مدرنيته ايجاد نميشود؛ يعني واقعآ خود آنها كاملا از بين نمي روند؟ دكتر قنبري: آساني آن به جهت مقايسه آن با اسلام است كه در دين مسيحيت ميتوان اگر خطا و اشتباهي رخ داد، اصلاح كرد ولي در اسلام نميشود و از يك جهت ديگر آسان است بهخاطر اينكه مثلا در حوزه الهيات پروتستان اشلاير ماخر الهيات جديد را مطرح ميكند و آخر به اين مي رسد كه اولا دين، امري معرفتي نيست و كاملا تجربه ديني و احساسي است؛ بنابراين نبايد به دنبال فهم و استدلال در حوزه دين گشت و ثانيآ دين مساوي است با تعلق وابستگي مطلق به امر مطلق؛ يعني اينكه احساس كنيد به يك جاي ماوراي اين عالم وابستگي مطلق داريد و همين احساس ميشود دين داري؛ بنابراين اشلاير ماخر مسيحيت و به اصطلاح كتاب مقدسي پيچيده را در همين يك جمله خلاصه ميكند؛ چون معتقد است كه اين حرفهايي كه در كتاب مقدس گفته شده، زبان اسطوره است نه زبان امروزه قرن بيست و يكم؛ بنابراين بايد اسطوره زدايي كرد. و در حوزه پروتستان همه اعتقادات را طوري تبيين ميكنند تا به اين حرفي كه زده اند، برسند. در حوزه كاتوليك هم هانس كونگ تقريبآ همين كار را ميكند و ميگويد هدف از دين مسيح و اين تشكيلات چه بوده است، هدف اين بوده كه انسانها، انسان باشيد و پارامترهاي انسان بودن را با عقل هم ميشود تشخيص داد و نيازي به دين نيست و اگر به همين چيزهايي كه عقل تشخيص مي دهد عمل كنيم متدين هستيم و بعد خود تأكيد ميكند كه اين تدين با مسيحي بودن، مسلمان بودن و يهودي بودن و ... هيچ فرقي نميكند و پلوراليسم مطلق ميشود. در مسيحيت سنتي هدف از دين را به راحتي با حرف خود تطبيق مي دهند، اما در حوزه اسلام نميتوان اين حرفها را زد و گفت هدف از قرآن چيست؛ چون قرآن هزاران هدف دارد و بايد تكتك روي آن بحث شود حال در مورد نفي مطلق يا پذيرش مطلق، اينها همه نفي مطلق بودند و اين نفيها به مباني كه در كتاب مقدس و متون خود داشتند، بر ميگردد، اما پذيرش مطلق را حداقل در بين الهي دانها نميتوان پيدا كرد؛ چون پذيرش مطلق مي شود مدرنيسم؛ مدرنيسمي كه غالبآ ديني ندارند، ولي تركيب چرا، اتفاقآ كونگ طرفدار تركيب و سازگاري مدرنيته با سنت است، آنها ميگويند هدف دين اين است و ما با عقل خود اين اهداف را تشخيص مي دهيم و به آنها پايبند ميشويم و اين انسان، يك انسان مدرن متدين است و اتفاقآ كساني را كه ميگويند به سنت و دين نياز نيست، را نفي ميكنند؛ چون مهمترين گزاره اي كه در دين است، اعتقاد به خداست كه اگر از بشر گرفته شود، به نظر كونگ، انسان به نيهليسم و پوچگرايي مي رسد و هيچ معنايي در زندگي اش پيدا نمي كند؛ بنابراين مهمترين كمكي كه اديان به انسان مي كند اين است كه باور به خدا را نشان مي دهد. وقتي انسان به خدا باور پيدا كرد، يك انسان مدرن متدين مي شود واين در حوزه مسيحيت راحت است، اما باز در حوزه ديني مثل دين اسلام كه پر از شريعت است، كار راحتي نخواهد بود و مسلمانها نمي توانند از خيلي چيزها دست بردارند.
    * در تاريخ 1/3/1387، جناب حجت الاسلام دكتر قنبري، در جمع تعدادي از محققان گروه علوم سياسيِ پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي حضور يافت و ضمن سخناني، به سؤالات حاضران درباره «مواجه ه كاتوليك با مدرنيته و پي آمدهاي آن» پاسخ گفت. آنچه پيش رو قرار دارد، حاصل اين گفتگوهاست.
    
    
    

تعداد خوانندگان اين مطلب: 124


       مشاهده فهرست مطالب شماره 242
 

 
 
کليه حقوق محفوظ و متعلق به هفته نامه پگاه حوزه می باشد.