|
مشاهده فهرست مطالب شماره 242
|
رهبانيت افراطي
نويسنده: محمدمهدي شيرمحمدي
تأملي بر انديشه هاي «هيرونوموس» مترجم انجيل و مبلغ رهبانيت مسيحي در قرن چهارم ميلاديمنزلت «هيرونوموس» در انديشه قرون وسطي فرهنگ و تمدن غربي در هر دوره اي از ادوار تاريخ، ابتدا در باورها و انديشه هاي افرادي تبيين شده است. اگر تاحدودي ميتوانيم فرهنگ و تمدن آتني را، با شناخت انديشه هاي سقراط، افلاطون و ارسطو بشناسيم، فرهنگ و تمدن دوران تجديد حيات غرب را در انديشه هاي شخصيتهايي چون ماكياولي، داوينچي، لوتر، كالون، ولتر، روسو، دكارت، كانت و... متجلي ميبينيم. براي آشنايي با فرهنگ و تمدن غربي در دوران قرون وسطي نيز مي توانيم به انديشه هاي آباء كليسا و متكلمان مسيحي مراجعه كنيم. يكي از برجستهترين جلوه هاي كيش مسيحيت، «زهد، رهبانيت، پارسايي» و «افراط در دنياگريزي» و بي اعتنايي به دنياي مادي است. شايد بتوان در ميان نخستين متكلمان مسيحي، هيرونوموس را به دليل اصرار بر اين امور، شخصيتي برجسته يافت؛ از اين رو آشنايي با آراء و انديشه هاي وي ميتواند ما را در آشنا شدن با فرهنگ دوران قرون وسطي ياري كند. اگرچه منزلت «هيرونوموس» به پاي «آوگوستينوس» نمي رسد ولي همانند وي يكي از بزرگترين متكلمان مسيحي قرن چهارم شناخته ميشود. از ميان متكلمان نخستين مسيحي، هشت تن به عنوان «مجتهدان كليسا» متمايز ميشوند؛ از اين ميان هريك در يكي از جلوه هاي فرهنگ و انديشه هاي مسيحي، جايگاه برجسته اي دارند. چهارتن از اينان شرقي و چهارتن غربي بودند؛ «آتاناسيوس»، «باسيليوس»، «گرگوريوس نازيانزوسي» و «يوحناي زرين دهن»، در شرق؛ «آمبروسيوس»، «هيرونوموس»، «آوگوستينوس»، و «گرگوريوس كبير» در غرب. انديشه مسيحي تا حدود زيادي مديون ايشان است و در اين بين، هيرونوموس در تحكيم و بسط اخلاق مبتني بر زهد و پارسايي مقام رفيعي دارد. به ويژه تأكيد هيرونوموس بر تقواي جنسي و در اوج آن تجرد و عدم ازدواج و هشدارهاي وي نسبت به بي اخلاقيهايي كه در آغاز قدرت يافتن كليساي رم در ميان كشيشان رخ مي داد، قابل توجه است. از اين رو شايد بتوان وي را در جلوه هاي پارسايانه، صاحب منزلتي چون آگوستينوس در جلوه هاي نظام سياسي - اجتماعي دانست. اگر انديشه هاي اگوستينوس در سپهر جامعه و سياست حرف اول را مي زند ميتوان گفت هيرونوموس نيز در سپهر اخلاق و پاك دامني، اختر تابناك پارسايان مسيحي است. ذكر اين مقدمه را ضروري مي دانم كه مطالعه در خصوص هيرونوموس، به دليل فقر منابع متعدد، دشوار و دسترسي به همه آراي وي مشكل است؛ صاحب اين نوشتار به همين دليل نمي تواند مدعي جامعيت در تبيين انديشه هاي اين متفكر مسيحي باشد. اما بر آن است تا با معرفي اجمالي وي، جلوه هايي از روند شكلگيري سامانه تفكر زاهدانانه كيش مسيحي، را نمايان سازد. كليسا و پارسايي در زمانه هيرونوموس هيرونوموس Hieronymus)) در قرن چهارم و اوائل قرن پنجم يعني زمانه اي مي زيست كه كليسا آماده كسب اقتدار فزاينده در غرب ميشد. براي آشنائي با سير اقتداريابي كليسا، به طور اجمالي به تبيين روند رشد و سازماندهي آن ميپردازيم. مومنان مسيحي در آغاز همانند شهروندان يونان و روم، براي تشريك مساعي در محفلي جمع ميشدند. اين محفل نام خود را از همان محافل شهروندان رومي مي گرفت و «اكلزيا» خوانده ميشد. اكلزيا يا محفل مومنان مسيحي، ابتدا در سازماندهي و جلالت، بسيار ساده و تنها يك كانون اجتماعي بود. از نظر سازماني، هر اكلزيا در آغاز يك يا چند پرسبوتروس(شيخ يا كشيش) براي رهبري خود برگزيده بود، همچنين يك يا چند تن «قاري»، «دستيار كشيش»، «معين شماس»، و «شماس» براي ياري به كشيش داشت. اما پس از آنكه مومنان و اعضاي آن افزون شدند و امور ديني مفصل تر شد، جماعات دينداران، «كشيشي مدبر» را برگزيدند تا بر كارهاي اكلزيا، نظارت كند و آنها را هماهنگ سازد. اين شخص را اپيسكوپوس(ناظر، يا اسقف) ناميدند. چون تعداد اسقفان هم افزوده شد، كار آنان نيز به سرپرستي و هماهنگي نياز يافت؛ بدين جهت، در قرن چهارم، كساني به عنوان اسقف اعظم، مطران، يا «نخستْكشيش» برگزيده شدند تا بر اسقفان و كليساهاي ناحيه، نظارت كنند. در مرحله اي ديگر در قسطنطنيه، انطاكيه، اورشليم، اسكندريه، و رم، صاحب منصباني عاليرتبهتر از اينان به نام «بطرك» برگزيده شدند كه بر تمام امور روحاني، رياست داشتند. اسقفان و اسقفان اعظم، بنا به فرمان بطرك يا امپراتور اجتماع ميكردند و سينود يا شورا تشكيل مي دادند. شورا اگر فقط نماينده يكي از ايالات بود، شوراي ناحيه اي، و اگر فقط از اسقفان امپراتوري شرق يا غرب متشكل بود، شوراي كل، و اگر از هر دو بود، «شوراي عام» خوانده ميشد؛ اگر فرمانهاي آن براي كليه عيسويان جهان لازم الاجرا بود، جامع ناميده ميشد. اتحادي كه گهگاه از اين راه حاصل ميشد موجب گرديد كه كليسا، لقب كاتوليك يا «جهاني» بگيرد. همزمان با فربهتر شدن اين سازماندهي، جلالت و شكوه كليساها نيز افزون ميشد و مقررات و آدابي نيز براي آنان تدوين ميگرديد. اما بيم آن مي رفت كه اين مقررات جلوه ظاهري به خود بگيرد و روح و معنويت كليسا، گرفتار آسيبهاي اخلاقي گردد. به همين منظور تأكيد بر زهد و پارسايي نيز از سوي برخي متكلمان مسيحي و گاه سختگيري بر آن، همزمان با فربهشدن سازمان و جلالت كليسا نمايان ميشد. تاجايي كه ازدواج به عنوان يكي از آسيبهاي احتمالي كه ممكن است زهد و پارسايي كشيشان را تهديد كند مورد چون و چرا قرار گرفت. در سه قرن اول مسيحيت، تجرد براي كشيشان اجباري نبود. كشيش ميتوانست زني را كه قبل از نيل به مقام روحاني گرفته بود نگاه دارد؛ تنها پس از ورود به حلقه قدس، نميبايست ازدواج كند؛ و هر مردي كه دو زن گرفته بود، يا بيوه يا مطلقه اي را به همسري برگزيده بود، يا زني غير شرعي اختيار كرده بود، حق نداشت به سلك كشيشان درآيد. اما اين محدوديت مانعي جدي براي بولهوسيهاي احتمالي نبود؛ بولهوسيهايي كه در زمانه آلوده به فساد و بي بندو باري مشركان، ممكن بود در ميان كشيشان نيز بروز كند. بنابراين، برخي از مومنان غيرتمند مسيحي، با استناد به عبارتي در يكي از رساله هاي «پولس حواري»، چنين استنتاج كردند كه «هر گونه رابطه جنسي ميان زن و مرد گناه است»؛ از اين رو ازدواج را تقبيح كردند و كشيش متأهل را فردي، نفرت انگيز دانستند. در حدود 362.م شوراي ناحيه اي «گنگرا» اين نظريه را بدعت اعلام كرد،()1 اما كليسا بر تجرد كشيشان تأكيد ميكرد. برخي اقدامات كشيشان صاحب خانواده نيز توصيه بيشتر كليسا بر تجرد را موجب ميشد. كشيشان متاهل گاه برايتامين مايحتاج زن و فرزند خود به املاك، اموال و هدايايي كه مومنان به كليسا اعطا ميكردند دست اندازيمي كردند. در نهايت در سال 386، شورايي از كشيشان روم، تجرد كامل كشيشان را توصيه كرد؛ و يك سال بعد، «پاپ سيريكيوس» فرمان داد تا هر كشيشي كه ازدواج بكند يا زندگي با زن خود را ادامه دهد خلع لباس شود. معتبرترين روحانيان زمان «قديس هيرونوموس»، «قديس آمبروسيوس»، و «قديس آوگوستينوس» از اين فرمان حمايت كردند. در نتيجه مساله «نفي ازدواج كشيشان»؛ نه تنها تحكيم، بلكه اجرايي شد. در اين ميان برخي نه تنها ازدواج كشيشان را نفي ميكردند بلكه تجرد را به عنوان يك ارزش در ميان آحاد مومنان مسيحي تبليغ ميكردند. زندگي هيرونوموس «قديس هيرونوموس» در حدود سال 340 ميلادي در «ستريدو»، نزديك «آكويليا)()2، به دنيا آمد. والدينش اهل «دالماسي)()3 بودند؛ پدر و مادرش به آينده او اميدواري بسياري داشتند بنابراين براي او نام «ائوسبيوس هيرونوموس سوفرونيوس» يعني؛ «خردمندگرامي و قدسينام» را انتخاب كردند. وي تحصيلات خود را در «ترير)()4 و «رم» فراگرفت و همزمان با مطالعه متون ديني و اخلاقي، چنان در مطالعه آثار لاتيني دوره شرك، اصرار مي ورزيد كه بعدها از اين مطالعات احساس گناه ميكرد. وي يك مسيحي جدي و پرحرارت توصيف شده است كه در جواني براي تعميق فعاليت ديني، همراه با جمعي از دوستان زاهدش، از جمله «روفينوس» يك «سازمان اخوت زاهدانه» در آكويليا، تاسيس كرد؛ او در تبليغ و نشر كمالات نفساني در ميان جامعه چنان سختكوش بود كه اسقف اش او را سرزنش ميكرد. به زعم اسقف، همه آدميان به طور طبيعي توان دستيابي به كمالات متعالي را ندارند. اما او اين پند اسقف را با پرخاش پاسخ داد و وي را «نادان»، «وحشي»، «شرير»، «همپايه و لايق دنياطلباني كه رهبرشان بود»، و «ناخداي ناشي كشتي پر از ديوانگان» خواند! هيرونوموس و ياران مخلص اش، آكويليا و اسقفش را به حال خود رها كردند و به خاور مديترانه رفتند تا كمالجوييمسيحي را تبليغ كنند. آنان در سال 374.م به بيابان «خالكيس» در حوالي «انطاكيه»، رسيدند و به صومعه اي وارد شدند. اما اقليم آن ديار با آنان سر ناسازگاري داشت و موجب بيماري ايشان شد. هيرونوموس نيز تا آستانه مرگ رفت و دوتن از همراهانش مردند، اما او در عزم خويش براي ماندن در اين سرزمين راسخ ماند. آن صومعه را ترك كرد و به ديري در بياباني ديگر رفت، او كتابخانه خويش را هم با خود برده بود، در آنجا، گاه به مطالعه آثار «ويرژيل» و «سيسرون» ميپرداخت. اما همچنان بيم داشت كه مطالعه متون مشركان وي را منحرف كند. هيرونوموس در سال 379 .م به انطاكيه بازگشت و به كسوت كشيشي درآمد. در 382 در رم به دبيري «پاپ داماسوس» برگزيده شد و از طرف او مأموريت يافت كه عهد جديد را به صورت بهتري به لاتيني ترجمه كند. در سال 384 «پاپ داماسوس» درگذشت، پاپ بعدي دبيري وي را تجديد نكرد. در 385، هيرونوموس، رم را براي هميشه ترك كرد و دوباره به شرق مديترانه هجرت كرد و در «بيت لحم» صومعه اي ساخت و در همين صومعه منزل گزيد و سي و چهار سال بقيه عمر را در آنجا زيست. در اين صومعه ضمن پذيرايي از زائران بيت المقدس به مطالعه و تأليف پرداخت و حدود پنجاه رساله در مسائل كلامي، اخلاقي و تفسير كتابمقدس نوشت. همچنين مدرسه اي در بيت لحم تاسيس كرد تا به كودكان اخلاق و پارسايي و نيز دانشهاي لاتيني و يوناني بياموزد. اكنون كه پير شده بود با اطمينان از اينكه گرفتار انحراف نخواهد شد، مطالعه آثار يونان و روم قديم را از سر گرفت و به تكميل يادگيري زبان عبري پرداخت. سپس با تلاشي صبورانه طي 18 سال، از كتاب مقدس، ترجمه اي فصيح و اعجازآميز به لاتيني ارائه كرد. اين ترجمه هم اكنون به «وولگات» معروف است و از بزرگترين و با نفوذترين آثار ادبيقرن چهارم به شمار مي رود. در اواخر عمر براثر شدت رياضت رمقي نداشت، و در حالي كه پشتش از فرط پيري خميده بود، سرگرم نوشتن تفسيري درباره «ارمياء نبي» بود كه مرگ او را به ديار باقي برد. انديشه هاي هيرونوموس چنانكه اشاره كرديم هيرونوموس يك مسيحي جدي و پرحرارت بود و در تبليغ و نشر كمالات نفساني چنان سختكوش بود كه اسقف اش او را سرزنش ميكرد. وي زهد و پارسايي را با شدت و حدت، بر خود و ديگران تكليف ميكرد. وي باور عميقي بر ضرورت «حفظ ايمان»، داشت و به همين منظور بر خود سخت ميگرفت. يكي از جلوه هاي اين سختگيري را در روايتي كه خود از احوالش ارائه مي دهد ميتوان ديد؛ گاه از مطالعه متون عصر شرك آميز يونان و روم دچار ترديد ميكرد. وقتي كه در جواني در بيابانهاي انطاكيه، آثار مشركاني چون ويرژيل و سيسرون را ميخواند از انحراف بيمناك بود و گرفتار كابوسي هولناك شد: «خواب ديدم كه مرده ام و مرا به پيشگاه داور بزرگ ميكشانند. از وضع من پرسيدند، و من پاسخ گفتم كه مسيحي هستم. اما آن كه رياست محكمه را داشت گفت: «دروغ ميگويي! تو سيسروني هستي نه مسيحي! زيرا هر كجا كه گنج توست، قلب تو نيز آنجاست.» من في الفور لال شدم، و ضربه هايتازيانه را احساس كردم زيرا او دستور تازيانه زدن مرا داده بود. سرانجام، حاضران در آن ميدان بر پاي رئيس دادگاه افتادند و از وي استدعا كردند كه بر جواني من ببخشايد و به من فرصت دهد تا از خطاي خود توبه كنم، مشروط بر آنكه اگر بار ديگر كتابهاي نويسندگان مشرك را بخوانم، به شكنجه اي سخت محكومم سازد... اين تجربه، روياي دلپذير يا بيهوده نبود. اعتراف ميكنم كه شانه هايم سياه و كبود شده بود، و تا مدتها پس از بيدار شدن آثار كوفتگي را در بدن خود مشاهده ميكردم از آن پس من با شوقي بيش از آنچه قبلا به مطالعه آثار بشري داشتم به مطالعه كتابهاي خدا، روي آوردم.)()5 وي هنگامي كه به دبيري پاپ ارتقاء يافت اين زهد را در دربار پرتجمل پاپ نيز حفظ كرد و با جد و جهد به زنان و مردان جوان، پند مي داد؛ رهبانيت پيشه كنند. البته آمد و شدهايش با زنان اشراف كه با هدف نشر اخلاق پارسايانه صورت ميپذيرفت گاه دستمايه شايعاتي عليه وي ميشد. چون آثارش را به زنان اهدا ميكرد، مشركان ميگفتند كه نفع مالي يا چيزي بدتر از آن در نظر دارد. وي از اينكه مي ديد زنبارگي حتي در ميان مسيحيان رايج است به خشم مي آمد، و چون در مييافت كه مسيحيان با تظاهر به زهد و رياضت، بر هرزگيهاي خود سرپوش ميگذارند، خشمش بيشتر ميشد و ميپرسيد: «اين بلا (خواهران محبوب و مطلوب) از كجا به كليسا راه پيدا كرده است؟ اين زنان شوي ناكرده از كجا آمدند؟ اين همخوابه هاي نوين، اين... از كجا پيدا شدند؟ آنان با دوستان مرد خود در يك خانه و در يك اطاق زندگي ميكنند و غالباً يك بستر دارند، با اين حال اگر تصور كنيم كه خطايي در كار است، ما را بدگمان ميخوانند!)()6 معاصرانش حتي آنان كه اسقف بودند، سختگيري وي را نميپسنديدند و شايد همين افراط وي در زهد موجب شد به مقام پاپي ارتقاء نيابد. او به روحانيان رم،كه حمايتشان ممكن بود او را به پايي برساند، حمله ميكرد و «كليساييان موي و روي آراسته» و «كشيشان مرده ريگخواري را كه پيش از فلق بر ميخيزند و به ديدن زناني مي روند كه هنوز از بستر بيرون نيامده اند»، به باد انتقاد ميگرفت و مسخره ميكرد. انحرافات جنسي كشيشان را تقبيح ميكرد و حتي به ازدواج آنان شديدآ اعتراض ميكرد به شدت در لزوم تجرد آنان داد سخن مي داد. به عقيده او فقط راهبان مسيحيان راستين هستند كه از قيد مال، شهوت، و غرور آزادند. از مومنان مسيحيمي خواست از همه چيز دست شويند و به پيروي از مسيح برخيزند؛ به بانوان توصيه ميكرد كه نخستين كودك خود را، وقف خداوند سازند و آنان را تشويق ميكرد كه اگر نتوانند وارد صومعه شوند، دست كم در خانه خود چون باكره ها، زندگي كنند. هيرونوموس، به طور مطلق با زناشويي مخالف نيست ولي به شدت آن را مذموم مي داند، و ميگويد كساني كه از آن پرهيز كنند از «رنج آبستني»، «مويه اطفال»، «غم خانواده»، و شكنجه هاي حسد، بركنار ميمانند. اذعان ميكند كه راه طهارت و تجرد، دشوار است؛ اما بهاي آن «سعادت ابدي» است. به همين دليل «يوحناي رسول را كه مجر بود، از پطرس، كه زن داشت، برتر مي داند. بنابراين به جايي مي رسد كه تقريباً ازدواج را نه براي كشيشان، كه براي همه جامعه گناه مي داند و پيشنهاد ميكند كه با تبر بكارت درخت ازدواج را بيفكنند! مي گويد: «من ازدواج را ميستايم، اما فقط براي اينكه از آن باكره هايي پديد آيند!» در سال 384.م نامه اي راهبه اي جوان به نام بليسيلا نوشت و در آن به توصيف شور انگيز «لذات دوشيزه ماندن» پرداخت و به او و ديگر دختران جوان، توصيه كرد: «همنشينان خود را از ميان كساني برگزين كه بر اثر روزه پريده رنگ و نزارند... هر روز روزه بگير و بستر خود را با اشك شبانگاهي بشوي... بگذار انزواي اطاقت، همواره نگهبانت باشد؛ بگذار هميشه «داماد ملكوت» در درونت با تو عشق ورزد....» آموزه هاي وي در سرزميني كه وارث ثروت و شادخواريهاي امپراتوري روم بود، نميتوانست با واكنشهاي اعتراض آميزي مواجه نباشد. خودش ميگويد پس از انتشار اين نامه، مردم «با سنگباران از آن استقبال كردند»؛ چند ماه بعد بليسيلا، به دليل افراط در زهد، درگذشت و همين رخداد موجب گرديد مخالفان هيرونوموس، كه كشيشان شادخوار نيز در ميان انان بودند، مرگ بليسيلا را ناشي از تعليمات وي بدانند و او را به شدت سرزنش كنند؛ برخي از مشركان از احساسات جريحه دار شده مردم در قبال مرگ اين راهبه استفاده كردند و آرزو كردند؛ «هيرونوموس و تمام راهبان رم، در رودخانه «تيبر» افكنده شوند.» هيرونوموس، نامه اي تسليت آميز براي مادر و خواهر بليسيلا- پائولا و ائوستوخيوم- نوشت و با آنان ابراز همدرديكرد. اما آنان برخلاف كساني كه غوغا ميكردند شيفته زهد هيرونوموس بودند. اندكي بعد كه محيط رم، ديگر تحمل هيرونوموس را نداشت وي مجددا به شرق مديترانه مهاجرت كرد. اين بار مادر و خواهر بليسيلا را هم با خود به موطن مسيح برد. در بي تلحم براي آنان، صومعه اي ساخت. در همين صومعه، ديگر آسوده خاطر از سرزنشهاي مشركان شادخوار و كشيشان رياكار، براي خود دخمه اي را به عنوان مسكن ترتيب داد تا بقيه عمر را در آن به سر برد. وي بقيه عمر خويش را صرف تدوين آراء و نظراتش كرد و در ضمن به مبارزه علمي با مسيحياني پرداخت كه آنان را در رهبانيت كاهل مي ديد. در اين مبارزه حتي قلمش را متوجه شخصيتهاي بزرگ مسيحي ميكرد و به يوحناي زرين دهن، آمبروسيوس، پلاگيوس و آوگوستينوس هم اعتراض ميكرد. در حالي كه در سلوك و رفتار سختگير بود بي محابا به مطالعه متون يونان و روم كهن و نيز آثار ديني يهود ميپرداخت؛ همين امر موجب ميشد رقبايش وي را به تبعيت از باورهاي شرك آميز يا پذيرش آئين يهود متهم كنند. شايد از جهاتي وي را گرفتار اين تناقض ببينيم كه به رغم سختگيري اخلاقي، آثارش متأثر از سرچشمه هاي مكتب قباله (كابالا؛ عرفان يهودي) شورانگيز و رازآلود است. البته اين جلوه ها، شايد ناشي از مصاحبت وي با انديشه هايمتون كهن نيز بود. ظرافت قلم وي را موجب استقبال بسيار ديگران-حتي دشمنانش- از تفسير وي بر كتاب مقدس دانسته اند. تفسيرهاي راز آلود، آثار وي را متاثر از مكتب اسكندراني و نيز تفاسير عرفاني و رازآلود كاهنان يهودي مينماياند. به رغم ظرافت هاي ادبي وي در مواجهه با دشمنانش خشن و حتي با اصطلاحات عاميانه مينويسد تا جايي كه اين بخش از آثارش مشمئزكننده، توصيف ميشود. هيرونوموس را به دليل زندگي رهباني قديس ناميدند؛ ولي برخي او را به دليل ادبيات خشن و عتابهايش عليه معاصران، شماتت كرده اند. وي نه تنها مسيحيان رياكار و كشيشان بدكردار را مسخره ميكند بلكه بر قديسان زمان معاصرش هم ميتازد؛ يوحنا، بطرك اورشليم، را «يهودا» و «شيطان» ميخواند و ميگويد: «حتي آتش جهنم براي او مجازاتي بس اندك است» وي آمبروسيوس قديس را نيز «زاغ بي ريخت» توصيف كرده است.()7 همانگونه كه آثار و متون وي از وجوهي متاثر از نوافلاطونيان است از وجوهي ديگر از جمله جلوه هاي ادبي و لفظ پردازي متاثر از «سيسرون»، «ويرژيل»، «سنكا» و...است. خطابه هايش بيانگر زهد و تجرد و رهبانيت مسيحي است. به همين سبب است كه مانند يك قصيده سرا در سخنسرايي به اغراق شاعرانه و در استدلال به دراز پردازيهاي يك وكيل دعاوي (مانند سيسرون) تشبيه شده است. در عين حال در سخنپردازيهايش با نوعي طنز ظريف و مليح، زيبايي جملاتي را به مخاطبانش هديه ميكند و از ملاآور شدن اطناب و دراز پردازي سخنانش و نيز احكام سختگيرانه اش، ميكاهد. پي نوشتها: 1. ويل دو رانت. تاريخ تمدن. جلد چهارم. ص.85 2. آكويليا شهري است در شمال شرقي ايتاليا نزديك درياي آدرياتيك كه بناي آن را سال 181 ميلادي نوشته اند. اين شهر از پايگاه هاي استوار روميان بود. كليسايي به سبك رومانسك از آثار قديمي اين شهر است. 3. دالماسي يا دالماچي، ناحيه اي از در شبه جزيره بالكان در ساحل درياي آدرياتيك است. 4. شهري در پروس(آلمان)، كه گاه كهنترين شهر اين كشور قلمداد ميشود. كارل ماركس اهل اين شهر است. 5. ويل دو رانت. تاريخ تمدن، جلد چهارم. ص66 6. ويل دو رانت. تاريخ تمدن، جلد چهارم. صص67 تا 68 7. ويل دو رانت. تاريخ تمدن، جلد چهارم. صص69 تا 70
□
تعداد خوانندگان اين مطلب: 355
|
مشاهده فهرست مطالب شماره 242 |