|
مشاهده فهرست مطالب شماره 242
|
معنويت مدرن
نويسنده: حميدرضا مظاهري سيف
در شناخت جريان معنويت جويي و شاخصهاي معنويتهاي نو ظهور مقدمه معمولاً اين طور گفته مي شود كه ما در عصر بازگشت انسان به معنويت يا بازگشت معنويت به زندگي بشر به سر ميبريم، اما با نگاهي به روند شتاب زده و گسترده معنويتگرايي كه بيش از چند ده ه از عمر آن نميگذرد، به وضوح نشان مي دهد كه ما با پديده انفجار معنويت روبرو هستيم؛ زيرا انسان مدرن كه به سختي دور از معنويات نگه داشته ميشد و در تمدني زندگي ميكرد كه غير از جهان و زندگي مادي براي چيز ديگري ارزش قائل نبود، حريص و عجول و عنان گسيخته به معنويات روي آورده و همانند مردماني كه در قحطي به سر ميبرند و انبار ناني يافته اند، سنتهاي كهن عرفاني و معنوي را برگرفته و هر كس تكه يا تكه هايي از مكاتب مختلف را چنگ زده و ميكوشد تا روح تشنه خود را با آن سيراب كند. «ميلتون» پركارترين محقق در حوزه جامعهشناسي اديان نو پديد مينويسد: بيش از دوهزار فرقه معنويتگرا در آمريكا و بيش از دوهزار جريان معنويتجويي در اروپاست و در صد كمي از آنها مشترك اند. در حقيقت با گذشت حدود چهل سال، نزديك به چهار هزار مكتب و فرقه عرفاني و معنوي در جهان غرب شكل گرفته است، كه اين جريانهاي معنويتگرا، طيف بسيار متنوعي را از عرفان اديان ابراهيمي تا استفاده از مواد مخدر و روابط آزاد جنسي را در بر ميگيرد. در واقع هر چيزي كه به نوعي فرصت فراروي از چارچوبهاي جامعه مدرن و روگرداني از هنجارهاي تمدن مادي و سرمايه داري را فراهم كند، معنويت شناخته ميشود. در اين شرايط، معنويت هر آن چيزي است كه براي اعراض از زندگي مادي و تمدن غالب و ارزشها و هنجارهاي سرمايه داري فرصتي را فراهم سازد. ماديت براي انسان معاصر همين مدل يكنواخت زندگي غربي و ارزشها و اهداف زندگي روزمره است و به هر نحو كه بتوان از اين چهار چوب بيرون زد و نفسي كشيد، صورتي از معنويت ايجاد شده است. معنويت در فرهنگ امروز انسان مدرن يا پست مدرن هر گونه فراروي، روگرداني و نه گفتن به معيارها و هنجارهاي زندگي مادي مدرن است. در دنياي امروز كه مرزهاي فرهنگي كمرنگ شده و سواره نظام و پياده نظام رسانه اي، ابرفرهنگ غرب را در جهان ميگستراند، جهان اسلام نيز از حضور اين جريانهاي هزار رنگ، منزه و پاك نمانده است. از اين رو مطالعه نقادانه اين فرقه ها بخصوص آنها كه در ايران پر كارترند ضروري است و كوتاهي در اين امر زيانهاي جبران ناپذيري را به فرهنگ و ساير ساحتهاي حيات اجتماعي وارد خواهد نمود. به راستي كه كثرت فرقه هاي معنويتگرا و رايج در ايران، همت، دانش و مهارت محققان را به مصاف ميطلبد. البته ممكن است بعضي از صاحب نظران ارجمند گمان كنند كه بهتر است ما تنها عرفان اسلامي را ارائه دهيم، كه در اين صورت از نقد اين فرقه هاي معنوي بينياز هستيم؛ در حالي كه از چند جهت نقد مستقل اين جريانها ضروري مينمايد: نخست اينكه اين فرقه ها به خاطر نفوذ در فرهنگ مسلمانان، تعاليم و روشهاي خود را با برخي از آموزه هاي اسلام همانند معرفي كرده و اذعان ميكنند، كه ما همان چيزي را ميگوييم و ميخواهيم كه عرفان اسلامي مي جويد؛ زيرا تنها زبان و شيوه ما به روز، متفاوت و مردمي تر است. بدين جهت لازم است تفاوتها و كاستيهاي اين جريانهاي معنويتگرا نقادي و تبيين شود، تا از اين تشبيه جلوگيري كرده و اين شبه را بر طرف كند. دوم اين كه عرفان اسلامي براي ارائه، نيازمند زبان و مخاطبشناسي امروزين است و نميتوان با خواندن آثار گذشتگان به تنهايي با جامعه امروزي ارتباط برقرار كرد و تحفه محبوب و دلنشين به جامعه فرهنگي ارمغان داد. معنويتهاي نوظهور با اينكه ساختار، اهداف و محتواي مناسبي ندارند، اما معمولاً ادبيات سهل و دلپذيري را بكار ميگيرند كه آشنايي با آن اساتيد و پژوهشگران عرفان اسلامي را براي بازخواني و بازتوليد عرفان اسلامي براي مخاطب امروزي و در جامعه معاصر توانمند ميسازد. سوم اينكه شناخت نقاط ضعف و كژيها و كاستيهاي عرفانها يا اديان عصر جديد، كمك ميكند كه در ارائه امروزين عرفان اسلامي و بازتوليد تعاليم و آموزه هاي آن بر اساس شرايط مخاطب معاصر به بي راه ه نرويم و آسيبهاي نوآوري در اين حوزه را كاهش دهيم. عوامل پيدايش معنويتهاي نوظهورشيدايي فطري همه انسانها فطرتي الاهي دارند، كه همواره آنها را به سوي خداوند فرامي خواند و اين صدايي است كه هيچ گاه خاموش نمي شود و نوري است كه فروغ آن افول نمي كند و «لاتبديل لخلق الله». فطرت همان بعد ملكوتي و روحاني انسان است كه در «عالم الست» و در محضر ربوبي بوده و او را به روشني شناخته است. چنانكه عبدالله بن سنان از امام صادق(ع) ميپرسد: كدام فطرت است كه آيه شريفه: «فطره الله التي فطر الناس عليها» از آن ياد كرده است؟ امام فرمود: اسلام است كه وقتي خداوند از بشر بر توحيد خويش پيمان ميگرفت به مومن و كافر فرمود: «ألست بربكم».()1 ابن مسكان ميگويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: گواهي گرفتن كه در آيه: «و إذ أخذ ربك من بني آدم من ذريتهم فأشهدهم علي أنفسهم ألست بربكم قالوا بلي...» آمده آيا ديدن حقيقي بوده است؟ فرمود: آري، اما مردم آن را از ياد برده اند. ولي اصل آن معرفت را از دست ندادند، و بزودي به ياد خواهند آورد و اگر معرفت هم از دست مي رفت هيچ كس نميفهميد كه خالق و روزي دهنده اش كيست».()2 فطرت، سطحي از وجود انسان است كه در محضر خدا حاضر بوده و شاهد جلال و جمال و شكوه و كمال و نور و سرور و علم و قدرت و لطف و رحمت و ساير كمالات اسمائي و جلوه هاي صفات عالي الاهي است. از اين جهت گرايشهايي از جان آدمي سربركشيده و او را به سوي سرچشمه بيكران هستي و كمال، هدايت ميكند. با تكيه بر اين سرمايه معنوي درون و مطالعه فطرت و دنبال كردن آرزوها و خواسته هايش ميتوان به اصل هستي و زيبايي و عشق و كمال رسيد. كسي كه كتاب فطرت را مطالعه كند به خدا مي رسد و فطرت،هادي دروني و دعوت رساي خداست كه از درون هر انسان برخواسته، او را به سوي مقصد حقيقي و اصل خويش فراميخواند. طبيعت انسان، اما همين تن مادي است كه بيشتر مردم خود را با آن اشتباه ميگيرند و فراموش ميكنند كه در حقيقت روح اند و هويت اصيلشان منوط به فطرت و بعد ملكوتي وجودشان است. اگر مردم فطرت الاهي خويش را در نظر نگيرند و مقتضيات آن را با مقتضيات طبيعت از هم باز نشناسند، از هدايتهاي فطري محروم و در تمنيات طبيعي گرفتار خواهند شد()3، كه در اين صورت فريفته اموري خواهند شد كه مطلوب حقيقي و مورد تمناي فطرت نيست. البته هدايت فطري و دعوت الاهي كه نور او در وجود ماست، هيچ گاه خاموش نميشود؛ ولي كساني كه از پس حجاب طبيعت آن را ميشنوند و ميبينند، از ملاقات با حقيقت ناب محروم شده، از كژراه ه تمناهاي طبيعي براي تحقق خواسته هاي فطري ميكوشند و خود فريبي معنوي از همين جا آغاز ميشود. در اين وضعيت، انسان در پي خواسته هاي طبيعي مي رود و ميپندارد كه حقيقت و معنويت را خواهد يافت، يا اينكه خواسته هاي مادي و عادي خود را معنويت و مصداق راستين نياز فطري خويش مي انگارد. معنويتهاي نو ظهور در راستاي تمناي فطري انسان هستند، ولي پاسخي مسخ شده به آن مي دهند. فطرت، شيفته عاشق شدن و دل بستن است، اما معنويتهاي نوظهور؛ نظير اشو و كوئيلو، عشقي هوسناك و شهوت آلود را پيش نهاد ميكنند. فطرت ما تشنه مشاهده عظمت، شكوه، جلال و تجربه هيبت و خشيت در برابر آن است، اما مرلين منسون پاسخ آن را با كليپها و موسيقي هول ناك بلك متال مي دهد. ما شيداي پرستيدن هستيم، ولي سايبابا خود را خدايپرستيدني و خالق هستي معرفي ميكند. بن بست فلسفه مدرن از حدود چهارصد سال پيش در مغرب زمين انديشه اي به وجود آمد كه بعدها تمام جهان را فراگرفت و آن، ايده توانايي بشر در تأمين سعادت و بي نيازي از دين و تعاليم مقدس بود. انسان دوره رنسانس ميپنداشت كه با سه شعار «عقل»، «طبيعت» و «پيشرفت» ميتواند بهشت موعود را در زمين بناكند()4 و فرياد استغنا از دين، معنويات و خداوند را در زمين طنين افكن سازد، اما با گذشت چند قرن و وضعيت فلاكت بار زمين در قرن بيستم و پس از دوجنگ ويرانگر جهاني و آسيبهاي گسترده محيط زيست به واسطه تكنولوژي و رشد دانش بشري در سه شعار عصر روشنگري، ترديد جدي پديد آمد، كه آيا عقل براي فهم هر آنچه كه به سعادت بشر مي انجامد كافي است؟ آيا طبيعت تنها حقيقت هستي است و جهاني فراتر از آن وجود ندارد؟ و آيا پيشرفت علمي و مادي ميتواند به خوشبختي و كاميابي بشر منجر شود؟ اين ترديدها مرحله نويني را براي تمدن كنوني بشر ايجاد كرده كه آن را دوره پست مدرن مينامند. در اين دوران مرز ميان مدرن و كهن كمرنگ شده و بشر درمان ناكاميها و جبران شكستهاي خود را در ميراث كهن بشري، از جمله معنويات ميجويد. شكست علم، تكنولوژي، اصالت عقل دنيا انديش، طبيعت گرايي افراطي و نفي ماوراء، زمينه ساز رويش و پيدايش فرقه هاي نوظهور معنويت گرا بوده است. معنويتهاي نوظهور ميكوشند تا عالم غيب و فرا طبيعت را با راه هايي مرموز و سحر آميز و غير عقلاني جستجو كنند. اكنكار مصداق بارز اين نو نگرش به عالم است كه با طرح ايده سفر روح به عوالم بالا از طبيعت فرا رفته و با راه هايي كه پيش نهاد ميكند عقل را با شيوه هاي ديگري جايگزين كرده و ميخواهد به جاي پيشرفت در زمين، تعالي و عروج روح را به انسان معاصر پيشنهاد كند.()5 بحرانهاي رواني و اجتماعي در ده ههاي آخر قرن بيستم، بحرانهاي رواني و اجتماعي به طور گسترده اي دامن گير بشر شد. در اين شرايط راهي جز بازگشت به معنويت و ياد خداوند وجود نداشت. كساني مثل ويكتور فرانكل نشان دادند كه با معنويات ميتوان از شدت اين بحرانها كاست و به سطوح قابل تحملي از رنج رواني رسيد.()6 معنويات ميتوانستند فرصتي به بشر دهند كه از مشكلات و تعارضاتي كه زندگي امروزين برايشان به بار آورده بود، فاصله بگيرند و فارغ شوند و به درون خود پناه ببرند و جهاني ديگر را تجربه كنند. فشار شديد مدل زندگي مدرن و نياز به فاصله گرفتن از آن، عاملي براي روي آوري انسان معاصر به معنويات و جستجوي بينشي ديگر نسبت به خود، زندگي و هستي بود، كه سرانجام به شكل گيري فرقه هاي رنگانگ و گوناگون معنويتگرا منجر شد. معنويتهاي نوظهور با ارائه مديتيشنهاي گوناگون، دقايقي متفاوت را در زندگي انسان مدرن ايجاد ميكنند. ساعاتي كه شخص ميتواند در خود فرورود، از انديشه هاي روز مره بيرون بيايد و به امور ديگري مثل روح، جهان نامرئي، دنياي درون، صور خداوند و صورتهاي ديگر واقعيت! بينديشد. انديشه هاي كارلوس كاستاندا به وضوح انسان را از واقعيت به دنياي وهم ميبرد و با اين تز كه بايد صورت ديگر واقعيت را تجربه كرد به گياهان توهم زا و مخدر رو مي آورد.()7 تماميت خواهي حاكميت در سياست جهاني در روزگار ما كه كانونهاي وابسته به سرمايه داري ترجيح مي دهند، انسانها به خود نيايند تا هواي عزت و شرافت بر دلشان بوزد، به انحراف طبيعت گرايانه بشر دامن زده، ميكوشند تا راه طبيعت را بسان راه فطرت بيارايند و با هزاران فرقه اي كه به نام معنويت و عرفان ساخته و پرداخته اند انسان را به حيرت و رنجي مضاعف فروكشند و اين، ظلم مضاعف و پنهاني است كه به لباس مكر و نيرنگ در آمده و زنجير استضعاف و بردگي را در روپوشي از حرير معنويت و اطلس عرفان به دست و پاي انسان معاصر مي آويزد. در ده ه 1960 جنبشهاي دانشجويي، تمام اروپا و آمريكا را فرا گرفت. در اين جنبشها جواناني كه با ارزش هايسرمايه داري و نظام تمدن مدرن راضي نشده، احساس سرخوردگي و ناكامي ميكردند، دست به شورش هايخياباني زدند، در گيرودار همين جنبشها بود كه معنويتهاي نوظهور جوانه زد، و مفاهيمي؛ نظير عشق، تجربه جهان نامرئي، شيطان، ماري جوانا، ال اس دي و غيره وارد فرهنگ جوانان غربي شد.()8 در همان سالها مراكز تحقيقاتي؛ نظير موسسه تاويستاك در انگلستان و باشگاه پژوهشي روم()9 توانستند گروهي همانند بيتلها را طراحي كنند كه بعدها صدها نمونه از آن براي سرگرم كردن مردم جهان از گوشه كنار سربرآورند. تمدن جديد در قرن بيستم وضعيت بسيار ناپايداري را تجربه كرد و طراحان تمدن و نيروهاي سلطه گر آن تصميم گرفتند كه نقطه ضعف سلطهگري خود را كه روي خرابه هاي معنويت و دين بنا شده بود، به نقطه قوت خود تبديل كنند. پس به اين نتيجه رسيدند كه از معنويت در راستاي ترميم و تقويت استيلاي خود بهره برداري كنند. براي دست يابي به اين هدف، معنويت ويژگيهاي بسيار مناسبي داشت.()10 نخست اينكه ابزار جذابي بود كه گويي اقبال عمومي هم با آن موافق مي شد و دوم اينكه شامل موضوعاتي بود كه تمام ابناء بشر در طول تاريخ و عرض جغرافيا به آن دلبستگي داشتند و مي توانست زمينه ساز مقبوليت سلطه اي فرا فرهنگي و جهاني باشد. اين راهكار تازه، ويژگي جالب سومي هم داشت و آن اينكه در قياس با گذشته معنويت ستيز تمدن غرب، تحول و تنوع رضايت بخشي را براي اهالي تمدن غرب ايجاد ميكرد؛ از اين رو به فكر طراحي جريانها و فرقه هاي معنويتگرايي افتادند كه در گستره اي وسيع و تنوعي جذاب، مردم را براي مدت زيادي سرگرم سازد. پايه هاي اساسي تحكيم و تداوم سلطه گري اين است كه سلطه گران برنامه هاي مناسب و موثري را براي سرگرم سازي سلطه پذيران ترتيب دهند، به طوري كه احساس كنند، وضعيت سلطه، مطلوب، رضايتبخش و قابل تحمل است. اگر سلطه گران بتوانند احساس خوبي براي سلطه پذيران ايجاد كنند در حقيقت اقتدار خود را تثبيت و پايدار كرده اند. تحقيقات تازه در علوم روان شناسي و فرا روانشناسي در شاخه هاي مختلف روانشناسي، به ويژه روانشناسي فيزيولوژيك، پديده هايي مثل مديتيشن، ريلكسيشن، شادي و ساير مفاهيمي كه معنويتهاي نوظهور روي آن تأكيد دارند، مورد مطالعه قرار گرفته و شواهد علمي زيادي براي تأييد آنها پيدا شده است. محققان بسياري نظير والتر ب. كانن و هربرتبنسن كه به تحقيق روي اين موضوعات پرداخته اند نشان مي دهند كه مديتيشن آثار مثبتي در جسم و روان انسان دارد و مجموعه آنها را تحت عنوان عكس العمل ريلاكسيشن معرفي كرده است. پيامدهاي مطلوب مديتيشن عبارت است از: كاهش ضربان قلب و فشار خون شرياني، كاهش تعداد حركات تنفسي و سوخت وساز سلولي و لاكتات (ضايعات سوخت و ساز سلولي) در خون، كاهش فعاليت سيستم عصبي سمپاتيك و افزايش فعاليت پاراسمپاتيك و افزايش امواج آلفا از مغز و كاهش تنش عضلاني. و صدها تحقيق ميداني و آزمايشگاهي ديگر كه همه و همه در صدد نشان دادن كاراييها و پيامدهاي مثبت تمرينات، برنامه ها و ارزشهايي؛ نظير عشق، آرامش، تخيل مثبت و... هستند كه معنويتهاي نوظهور تعليم دهند.()11 اما علوم فراروانشناسي كه مطالعه پديده هاي فرا رواني، مثل هيپنوتيزم، روشن بيني،هاله بيني، پيش گويي و... ميپردازد و با تحقيقات سخت تجربي و ايجاد شرايط كنترل شده آزمايشگاهي به اثبات رسيده اند. دست يابي به نيروهاي خارق العاده كه در درون انسان نهفته و راه هاي فعال كردن آنها در معنويتهاي نوظهور به طور چشم گيري وجود دارد و علوم فراروانشناسي، پشتيباني علمي و توجيه تجربي آنها را به عهده گرفته ()12 و به اين ترتيب عامل شكل گيري و زمينه ساز ترويج جريانهاي معنويت گراي نوپديد شده است. البته قابل توجه اين است كه اين تحقيقات با پشتيباني كانونهاي سرمايه داري صورت ميگيرد و اين عامل در حقيقت ذيل عامل سياسي قابل بررسي و تحليل است. در اينجا به يكي ديگر از زمينه هاي علمي توجيهگر معنويتهاي نوظهور اشاره ميكنيم و آن مطالعات فيزيك نوين است. پس از نظريه كوآنتوم، نگرش علم فيزيك به ماده و جهان تغيير كرد؛ زيرا تا پيش از آن جهان از ذرات ريز ماديتشكيل شده بود، تا جايي كه قابل تجزيه بودند و از آن پس به ذرات بنيادين مي رسيدند، كه ديگر قابل تجزيه نبود، اما مشاهداتي كه به طرح نظريه كوآنتوم انجاميد و مشاهدات بعد از آن ذرات بنيادين را بي معني كرد و جرياني از امواج انرژي را به جاي آن معرفي كرد. از نگاه فيزيك نوين يا فيزيك بعد از كوآنتوم جهان، سراسر انرژي است و هر چيزي از انرژي سيال و نيروي جاري در طبيعت ساخته شده در حقيقت انرژي صورت و حالت ديگري از ماده است. هر چيز از ذرات ريز و سخت تشكيل نشده، بلكه از بسته هاي انرژي تشكيل شده است.()13 كساني مثل لي هنگجيبنيان گذار فالون دافا و نيز وين داير، نويسنده مشهور، به نظريات فيزك مدرن صريحاً استناد كرده و ديگران نيز از محتوا و نتايج آن استفاده كرده و ميكنند.()14 شاخصها و ويژگيهاي معنويتهاي نوظهورالتيام روجهاي رواني انسان امروز در زندان تنهايي، گسستگي پيوندها، فشارهاي رواني، اضطرابها، افسردگيها و پوچي و بي معناييگرفتار است. معنويتهاي نوظهور صرفا براي حل اين مشكلات به عرصه حيات بشري وارد شده است. اشو ميكوشد تا به پيوندهاي كوتاه مدت و نا پايدار كه افسردگي و پوچي را بر روح و روان مستولي ميكند، معني دهد. او ميگويد: عشق حقيقتآ همين است. ناپايدار و گذرا و هنگامي كه مي رود رفتنش را بپذير، گل حقيقي مي رويد، شكوفه مي دهد و ميپژمرد، اما گل مصنوعي هميشه همانطور ميماند. بگذاريد عشق زنده باشد و اگر پژمرد سراغ شكوفه ديگري برويد كه در حال رويش و زندگي است.()15 كوئيلو نيز ميگويد: معشوق مي رود و اين عشق است كه ميماند. مهم نيست با چه كسي، خود عشق مهم است و به زندگي معنا مي دهد.()16 ناتواني از ايجاد تحول در زندگي ناتواني از ايجاد تحول و بسندگي به حداقل تغييرات خاموش در فرد. ماهاريشي ماهش، بنيان گذار تي.ام. (مدتيشن متعالي) ميگويد: شما نميتوانيد ديگران را تغيير دهيد يا جهان را عوض كنيد،()17 اما ميتوانيد خود را تغيير دهيد. پس موضع و ديدگاه خود را عوض كنيد و بديها را از نو نگاه كنيد، زيبا ببينيد، خوب بنگريد، همه چيز قابل تحمل و خواستني ميشود. همه تغييرات شگفت انگيز و تحول خلاقي كه روي آن تأكيد ميشود چيزي جز تغييراتي در بينش و نگرش نيست. البته اين مطلب تا جايي درست است، ولي قدرت انسان در تغيير محيط را ناديده گرفته و انسان را عاجز مي انگارد و ناتوان ميسازد. معنويتهاي نوظهور در متن همين نظام تمدني به كار مي آيد و راه ديگري را به انسان نشان نمي دهد. اين معنويتها تنها افراد را براي تحمل همين وضع موجود زندگي آماده ميكنند و سطح آمادگي او را براي زيستن در چارچوب تمدن كنوني با همه آسيبها، كژيها و كاستيهايش افزايش مي دهند. ستم پذيري معنويتهاي نوظهور مردم را سر به زير و سيلي پذير بارمي آورد و روحيه عزت و آزادگي را در قلبها ميميراند. اين معنويتها ميكوشند تا مردم را تسليم نظم موجود و مطيع قدرتهاي فائق گردانند و سكوت در برابر ستم را به آنها مي آموزند و به عنوان يك ارزش اخلاقي و معنوي تعليم مي دهند. در فالون دافا اعتقاد براين است كه هر كس كه مورد ظلم واقع ميشود، در حال تصفيه روحاني و جبران ظلمي است كه در زندگي پيشين بر ديگري رواداشته است.()18 كسي كه به ياري مظلوم مي رود، در حقيقت تزكيه او را با مشكل مواجه ساخته است. در انديشه هاي دالايي هر كسيبدي و ظلم ميكند، خود بيش از همه از درون رنج ميبرد و آزرده ميشود،()19 در نتيجه نيازي نيست كه با او مقابله شود. رنج دروني برايش كافي است و بايد او را به حال خود گذاشت. با اين استدلال او با اعدام جنايتكار پليدي همانند صدام مخالفت ميكند. و با چشم فروبستن بر ظلمهاي دردناك اشغالگران قدس، به آن سرزمين سفر كرده با آنها دست دوستي مي دهد. اسراف ميراث معنوي انسان در معنويات، صحبت از شادي، معنا، زندگي، عشق، خدا، آرامش، روح و... است، اما هيچ كدام به معناي حقيقي و عظيمي كه دارند نمي رسند. اين معاني سطحي و حد اقلي كه معنويتهاي نوظهور ارائه مي دهند، به راستي اسراف در ميراث معنوي بشر است. عشقي كه پائولو كوئيليو معرفي ميكند و در توضيح آن به شرح فرازهايي از رساله «پولس قديس» ميپردازد()20، عشق مقدسي كه در مسحيت مطرح بوده، نيست. عشقي پاك و مسيحي كه حتي در روابط مقدس زناشويي نيز به افراط رفته و آن را ممنوع مي داند كجا، عشق روسپي گرايانه كوئيليو در رمانهاي ورونيكا و زهير كجا؟ سرور عرفان كجا و سرخوشي دالايي لاما كجا؟ نفس مطمئنه قرآن كجا و ريلكسيشن ماهاريشي كجا؟ عشق مقدس «الذين آمنوا اشد حبا لله» كجا و عشق مبتذل اشو كجا؟ از دالايي لاما رهبر بوداييان تبت ميپرسند: بزرگ ترين آرزوي شما چيست؟ پاسخ مي دهد: خوراكي خوب و خوابي خوش.()21 اين سخن او براي اين است كه آرامش و شادي در بي آرزويي است. و بي آرزويي او به از دست دادن همت بلند منجر شده و نتوانسته وارستگي را با بلند همتي جمع كند. براستي اگر گوهرهاي گرانبهاي معنوي بشر اين طور تباه شود و در بين مردم اين گونه مسخ شده جابيفتد، چگونه ميتوان دوباره آنها را به انسان باز گرداند. پلوراليسم مخاطب گرايانه اكنكار، فالون دافا، تي.ام كارها، همه و همه خودرا فرار از اديان و جامع آنها معرفي ميكنند، ما اك مسيحي، اك يهودي، اك بودايي و اك مسلمان داريم. فرقه رام الله در ايران در مورد حضرت مسيح مي گويد: مسيح به معراج رفت، ولي عيسي به صليب كشيده شد و در توجيه اين سخن نغز ميگويد: مخاطبان من هم مسلمان اند و هم مسيحي و من بايد به گونه اي سخن بگويم كه همه را جذب كنم. افرادي نظير اشو و كوئيليو از كتب عرفاني اسلامي حتي قرآن، از عهد جديد و عهد عتيق از تائوته چينگ كتاب مقدس تائوئيستها از متون مقدس بودايي و غيره استفاده مي كنند. معنويتهاي نوظهور در صدد ايجاد ديني جهاني اند و از اين رهگذر در ايجاد ابرفرهنگ جهاني براي تكميل پروژه جهاني سازي نظام سلطه نقش جدي ايفا مي كنند. در معنويتهاي نوظهور حقيقت مهم نيست، بلكه كارآيي مهم است و در اين صورت اهميت ندارد كه كدام دين و آيين معنوي كامل تر و درست تر است، بلكه هر كدام كه تو را آرام مي كند مي تواند دين تو باشد. دالايي لاما ميگويد: ممكن است كسي با اعتقاد به خدا، به آرامش برسد و ديگري با انكار خدا هر كدام بايد داروي مورد نياز خود را انتخاب كنند.()22 ماهيت معنويتهاي نوظهور با توجه به عوامل سازنده اين معنويتها ميتوانيم به ماهيت شان پي ببريم. معنويتهاي نوظهور از آن جهت كه در راستاي ارزشهاي همين زندگي بوده و با دانشهاي جديد پشتيباني ميشوند، سكولاراند. و از جهتي كه در اثر سرخوردگي انسان از انديشه هاي مدرن پديد آمده اند و ميل باز گشت به ميراث كهن معنوي را دارند و در عين حال از مباني و چارچوبهاي مدرنيته؛ نظير سكولاريسم و انديويداليسم هنوز خارج نشده اند پست مدرن هستند.(23) نوعي تلفيق و آميختگي و التقات بين مباني مدرن و مباني معنوي كهن، ماهيت معنويتهاي نوظهور را تعريف ميكند و به طور كلي انسان با اين معنويتها همچنان در چارچوبهاي نادرست و ناكام كننده قبلي به سر مي برد. پي نوشتها: 1. كافي، ج2، ص.12 2. تفسير قمي، ج1، ص.248 3. آيت الله شاه آبادي. رشحات البحار تهران: نهضت زنان مسلمان، 1360- ص.6 4. لوسين گلدمن، فلسفه روشنگري. ترجمه شيوا كاوياني، انتشارات فكر روز، چاپ اول 1375 مقدمه مترجم، ص19 تا 21 . 5. پائول توئيچل، اكنكار كليد جهانهاي اسرار، مترجم: هوشنگ اهرپور، انتشارات نگارستان كتاب، چاپ دوم 1382. ص.15 6. نك. ويكتور فرانكل. انسان در جستجوي معنا. 7. حميد رضا مظاهري سيف، عرفان سرخ پوستي. مجله پگاه شماره .218 8. اش دپ دي دل ف دوگ دل؛ تمدن مغرب زمين ج 2. ت درج دم ده م دح دم ددح دس دي دن آري دا ت ده دران: ام دي درك دب دي در، ???? - 9. كميته 300 كانون توطئه هاي جهاني، جان كولمن ترجمه يحيي شمس، انتشارات علم، تهران، چاپ چهارم، .1377 10. جان كولمن، كميته 300 كانون توطئه جهاني،. حميد رضا مظاهري سيف، تحليل شاخصهاي استكبار آمريكاييماهنامه رواق انديشه شماره 35 آبان 83. مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما 11. نك: هويت، جيمز: «ريلا كسيشن و مديتيشن»، ترجمه رضا جماليان، چ اول، 1376 نشر دكلمهگران. 12. نك: لياواتسن، فوق طبيعت، ترجمه شهريار بحراني و احمد ارزمند، انتشارات امير كبير، چاپ چهارم، .1377 13. نك: فريتيوف كاپرا، تايوي فيزيك. مترجم: حبيب الله دادفرما. تهران: انتشارات كيهان .1366 14. لي هنگجي، شوآن فالون. منتشر نشده. و وين داير، خود مقدس شما انتشارات نسل نو انديش. 15. اشو، پيوند. ترجمه عبدالعلي براتي، تهران: انتشارات نسيم دانش 85 چاپ دوم.ص96و 238 و 122. 16. كنار رود پيدار نشستم و گريستم، ترجمه آرش حجازي. انتشارات كاروان چاپ دهم .1384 17. هرولد بلوم فيلد. تي. ام دانش هوشياري خلاق مترجم: بهزاد فرخ سيف تهران: انتشارات اوحدي ..1377 18. شوآن فالون ص .412 19. دالايي لاما . كتاب كوچك ژرف انديشي، مترجم: مهرداد انتظاري. تهران: نشر علم 1382. ص90. نيز «هنر شاد زيستن»، ص.49 20. عطيه برتر، ترجمه آيش حجازي، تهران: انتشارات كاروان چاپ يازدهم .1384 21. دالايي لاما. زندگي در راهي بهتر، ترجمه فرامرز جواهري نيا، تهران: انتشارات ماهي 1384 چاپ دوم . ص.155 22. دالايي لاما. كتاب بيداري، مترجم ميترا كيوان مهر، نشر علم، 1384، ص7 و9 و .15 23. حميد رضا مظاهري سيف. نقد عرفان پست مدرن . فصلنامه كتاب نقد شماره .35
□
تعداد خوانندگان اين مطلب: 250
|
مشاهده فهرست مطالب شماره 242 |