شماره 272
بهمن 1388





کلمه مورد نظر خود را وارد نماييد:
 
 مشاهده فهرست مطالب شماره 272



سقا خونه

نويسنده: رحمت حقي پور

1
    يه سقاخونه ي قديمي بود؛ دو اشكوبه. تخته كوب؛ با ستون هاي چوبي؛ صحن گلي كه جا به جا قلوه سنگ ماسيده بود ته اش. پايين طارمي، جايي كه هميشه سايه دار بود و نمناك، سال ها پيش چاه زده بودند و كنار چاه، روي سكوي پاكوتاه سمنتي ، تلمبه اي گذاشته بودند با دو تا ليوان برنجي كه با يك رشته زنجير نازك، بسته شده بودند به جايي كه حالا يادم نيست كجا... ما ليوان ها را زير دهانه ي تلمبه نگه مي داشتيم، يكي مان تلمبه مي زد تا ليوان ها از آب پر مي شدند و بعد يه نفس سر مي كشيديم و مي گفتيم :
    
    
    
    "سلام بر حسين..."
    آنجا هر روز از سال و هر ساعت از روز، عطر گل محمدي مي داد. حتي زمستان ها كه برف مي آمد اين عطر آنجا بود... اما نه گلداني مي ديدي، نه بوته ي گلي، نه باغچه اي...دور تا دور بازار بود. خيابان سنگ فرش با دو رديف دكان قرينه ي هم،سقاخونه رو دور مي زد و مي پيچيد طرف ميدانچه، كه بناي يادبود داشت و قرار بود مجسمه ي شاه رو روي اون بذارند و معلوم نبود كي؟! ما كاري به ميدانچه نداشتيم. اونجا تو قرق جوان ها و پا به سن گذاشته ها بود؛ روي نيمكت هاي چوبي اش مي نشستند وگپ مي زدند و تخمه مي شكستند. تخمه ها رو از دكان آغلامعلي مي خريدند كه خدا بيامرزدش. مرد شريفي بود. يك طوطي بزرگ سبز رنگ داشت كه هر كس وارد دكان مي شد، از پشت ميله هاي قفس داد مي زد ، مي گفت :"بي بي!...بي بي!!..." بعد از چهل سال، آدم خيلي حرف ها رو، از خيلي ها از ياد مي بره... اما زنگ صداي بي بي گفتن اون طوطي، هنوز توي گوش هام هست، بس كه تودل برو مي گفت: بي بي! بي بي!... يادش به خير تخمه هاي دكان آغلامعلي كه بوي گلپرش تمام ميدانچه رو برمي داشت... ما هر جا كه مي رفتيم، از اون تخمه ها كه توي جيب نيم تنه مان بود مي خورديم، الا سقاخونه! او نجا حرمت داشت... نگاه علَم و كُتل ها و بيرق هايي كه دور تا دور سقاخونه بود و اون عطر گل محمدي ، هوش از سرمون مي پَروند. لباس مشكي برتن مي كرديم و توي صحن مي پلكيديم، تا دسته راه بيفتد. دسته ي سقاخونه، بهترين و طولاني ترين دسته ي شهرمون بود؛ شهري كه سال هاي سال بعد هم، با همين دسته هاي ماه محرم ش ازش ياد مي شد ...
    
     2
    محرم كه مي آمد، حال و هواي ديگري داشتم. پيرهن سياه مي پوشيدم و شب كه مي شد، فلك هم ديگر جلو دارم نبود. شام خورده نخورده از خانه مي زدم بيرون و يك كله مي رفتم بازار. جلوي سقاخونه منتظر مي ماندم. اين قدر دسته مي آوردند كه نگو. صداي نوحه ومرثيه از روي گلدسته ها توي شهر پر مي كشيد. جمعيت راه نمي داد قدم از قدم برداري. زن ها يك طرف و مردها طرف ديگر. آن قدر شلوغ بود كه آدم گم مي شد... وقتي دسته مي آوردند، جلوم كيپ مي شد و نمي ديدم. روي پنجه ي پا هم كه بلند مي شدم ، باز قدم نمي رسيد. بعد فشار مي آوردم و مي افتادم به تقلا ؛ بزرگترها را هُل مي دادم و سُقلمه مي زدم و بِهِم چشم غُره مي رفتند. باكي نبود. صداي طبل و سنج و مرثيه، از خود بيخودم مي كرد. مي خواستم هر طور شده زنجيرزن ها و سينه زن ها را ببينم... كه مي ديدم. بعد دسته كه راه مي افتاد، خودم را ته صف، قاطي شان مي كردم و مي رفتم. هر جا كه دم مي گرفتند. من هم صدا در صداشان مي دادم و دم مي گرفتم ؛
    
    واي واي ، حسين واي
    اي تشنه لب حسين واي

    
    اين قدر حال خوبي پيدا مي كردم كه نگو... يك شاهي پول هم اگر توي جيب ام نداشتم، خيالي ام نبود. هيچ چي نمي خوردم. دهانم را مي دوختم. اما نگاه ام يادم هست كه ول بود. هي پرسه مي زد روي خوردني هاي جور واجور. هر طرف كه مي رفتم جا به جا كاسب ها چراغ زنبوري شان را علم كرده بودند و توي روشنايي، صورت شان عرق كرده بود. من هم عرق مي كردم؛ بس كه يك ريز سينه مي زدم و راه مي رفتم. آن وقت خسته كه مي شدم برمي گشتم و مي رفتم چندگ مي زدم جلوي صحن سقاخانه و شربت نذري مي خوردم. بعد دوباره دسته ي ديگري مي آمد. صداي مرثيه خوان از بلندگو، قاطي اي تام تام طبل و سنج، توي شب رها مي شد :
    
    نوجوان اكبر من
    نوگل پرپر من

    
    هر بار كه اين نوحه را مي شنيدم، چيزي گلويم را توي چنگ خودش مي گرفت، آنقدر فشار مي داد كه اشك ام درمي آمد. اگر مي ماندم و گوش مي دادم، هِق هِق ام بدجوري بلند مي شد. آنوقت دلم مي خواست بدوم توي كوچه ها و سنگ بردارم، بزنم تمام شيشه ها را بشكنم. همين بود كه نمي ماندم و گوش نمي دادم. از پشت بازار كج مي كردم و مي انداختم توي كوچه پس كوچه ها و تا خانه يك كله مي دويدم...
    ***
    توي رختخواب تا صبح هي غلت مي زدم و خوابم نمي برد. همش اكبر جلوي چشمانم مي آمد. انگار صدايش را مي شنيدم كه هي التماس مي كرد :
    
    " داداشي، اگه خوب شدم،
    منو هم مي بلي زنجيل زني...؟ "
    " آره دادشي، مي برمت زنجيل زني،
    تو خوب بشو، مي برمت ... "

    
    و خوب نمي شد. روز به روز ناخوش تر و بدتر مي شد. توي تب مي سوخت و آب مي شد و هر چي هم دوا به خوردش مي دادند اسپند برايش دود مي كردند، افاقه نمي كرد، چشمان آبي اش دو دو مي زد و از زور تب هي لج مي كرد وبهانه مي گرفت. بعد مي زد زير گريه و ريز ريز ناله مي كرد. همسايه ها و قوم خويش هر روز مي آمدند ديدن اش :
    طفلك معصوم داره از دست مي ره .
    
     ... ببريدش بيمارستان
     ... اين جوري دوام نمي آره

    
    من هاج و واج مي ماندم و نگاه مي كردم. مي دانستم كه قيافه ام پكر و ناراحت است. مي دانستم بايد گريه كنم. اما گريه ام... نمي آمد
    ***
    بعد از ظهري بود كه رفته بودم بادبادك ام را هوا كنم. بادبادك توي هوا اوج مي گرفت. همان طور يكسره بالا مي رفت و من تنداتند به اش نخ مي دادم. آنقدر بالا فرستادم اش كه كاملا نقطه شد... بعد يِهو معلق زد. كج شد. پيچ و تاب خورد و هي قيقاج رفت تا نخ ش پاره شد... چند قدم دنبالش ش دويدم و بعد حسرت ايستادم نگاهش كردم. توي باد غلت مي خورد و مي رفت... داشت غروب مي شد كه راه افتادم به طرف خانه. وقتي رسيدم، هيچ كس نبود. نوعي بهت و گنگي توي خانه موج مي زد. اكبر را هم برده بودند و جايش را جمع كرده بودند. شب هم كه آمدند، اكبر باهاشان نبود. مادر توي ايوان شيون مي كرد و گيس سپيدش را چنگه چنگه مي كند و زن ها دوره اش كرده بودند و هر بار كه غش مي كرد بهش قند آب مي دادند ...
    اين ها همه، يادم مي آمد و توي رختخواب غلت مي زدم و تا حق صبح خواب ام حرام مي شد ...
    شب هاي بعد هم، هر شب همين بود . ستاره ها كه مي آمدند و آسمان را خال مي كوبيدند. سر سفره قرار نبود. دو سه تا لقمه نان مي لمباندم و مي زدم بيرون سمت بازار. باز هي دسته پشت دسته بود كه مي آوردند. اينقدر علم و كتل و بيرق مي ديدي كه نگو! من اما هيچ چي ديگر حالي ام نمي شد و هي راه به راه بغض ام مي گرفت :
     "دادشي، اگه خوب شدم منو هم مي بلي زنجيل زني؟..."
     "آره دادشي، تو خوب بشو... خودم مي برمت زنجيل زني..."
    يك شب كه هِق هِق ام گرفت، از پشت بازار، كج كردم و انداختم توي كوچه پس كوچه ها. از توي تاريكي، سنگ جمع كردم و زدم شيشه ها را شكستم. بعد يك كله دويدم تا خانه ...
    
     3
    ... هر چه مي كرديم، ما بچه ها رو توي دسته راه نمي دادند. اگرچه اون روزها بفهمي نفهمي قد كشيده بوديم و پشت لبامون سبز شده بود و فكر مي كرديم بزرگ شده ايم... اما هنوز هيچكي بِهِمون اذن ورود به دنياي بزرگ ترها رو نمي داد. مثل اينكه روي پيشاني مون نوشته شده بود كه بچه ايم و بايد پامون رو بيشتر از گليم مون دراز نكنيم ...
    خب ما هم دل مون مي خواست توي صف دسته ها جايي داشته باشيم. دل مون مي خواست بيرق دست بگيريم... زنجير بزنيم... طبل و سنج بكوبيم... مرثيه بخونيم... مگه چي از بقيه كمتر داشتيم؟! تا كي بايد تهِ صف قاطيِ جمعيت بدرقه كننده ي دسته ها مي شديم و با حسرت نگاه مي كرديم كه ديگران چه جوري زنجير مي زنند!... تاكي بايد غصه بخوريم؟
    اون وقت ها پدرم ميان دار دسته ي سقاخونه بود. زنجير بزرگ و پرپشتي داشت كه اونو از همه جدا مي كرد. هم زنجير مي زد، هم بعضي وقت ها مرثيه مي خوند، هم وظيفه ي نظم دادن به كارها رو به عهده داشت... توشب هاي محرم اصلاً حواس اش به من نبود؛ هر چي بهش مي گفتم: واسه من هم يه زنجير بگيره تا باهاش برم زنجيرزني؛ اصلاً و ابداً به خرجش نمي رفت. مي گفت: "تو هنوز بچه اي. وقتي بزرگتر شدي، واسه ت زنجير مي گيرم ..."
    اين بود كه يه سال من و يوسف، سه چهار ماه مونده به محرم، تصميم گرفتيم پول هامونو جمع كنيم و روي هم بذاريم تا بتونيم واسه ي خودمون زنجير و طبل و سنج بخريم و با چند تا از بچه محل ها، دسته راه بندازيم. يه قلك پلاستيكي برداشتيم و دفن اش كرديم تو حياط خلوت خونه ي خودمون. هر روز پول تو جيبي مونو دور از چشم همه مي برديم و مي انداختيم توي قلك ...
    يه هفته مونده به محرم رفتيم سر وقت قلك و از جايي كه چال ش كرده بوديم درش آورديم. سكه ها رو دونه دونه شمرديم... ديديم خيلي كمه! بغض مون گرفت و همونجا وارفتيم ونشستيم روي خاك و خُل ، يوسف گفت :
    "بيا از خيرش بگذريم و با اين پولا بريم سينما ... ".
    گفتم : "نه ! "
    گفت: "چرا آخه؛ با اينا هم مي تونيم بريم سينما، هم مي تونيم ساندويچ و نوشابه بخوريم..."
    گفتم: "نه... ما اين پولا رو با زحمت جمع كرديم، دلم نمي آد ... "
    گفت: "پس مي خواي چي كار كني؟ با اين چندر غاز كه نميشه دسته راه انداخت... "
    گفتم: "يعني نميشه حتي دو تا زنجير باهاش بخريم؟ "
    گفت: "چرا... ميشه. "
    گفتم: "خب، دو تا زنجير واسه خودمون مي خريم و مي ريم تو دسته ي سقاخونه... "
    گفت: "هوم! حرفا ميزني توام! اونا مارو راه نميدن كه!... "
    گفتم: "امشب با پدرم صحبت مي كنم؛ شايد قبول كنه كه مام بريم تو دسته شون... "
    گفت: "باشه... من حرفي ندارم. هركاري دلت مي خواد بكن... بيشتر اين سكه ها رو خودت جمع كردي."
    بلند شديم و يك سر رفتيم بازار مغازه ي آسِد كاظم و زنجير خريديم. كوچك بود و هموني نبود كه دل مون مي خواست. اما هر چي بود باهاش مي تونستيم به عنوان زنجير زن، توي دسته، واسه خودمون جايي باز كنيم. اون شب با هر زبوني كه بود، من و مادرم بالاخره تونستيم پدرم رو راضي كنيم كه من و يوسف رو توي دسته ي سقاخونه راه بده ...
    گفت: "ديگه برو بگير بخواب؛ صبح مدرسه داري... "
    پا شدم و زنجيرمو برداشتم رفتم اتاق، توي جا دراز كشيدم و چشمامو بستم. زنجير زير لحاف روي سينه ام بود. دو دستي بغل اش كرده بودم...
    
    
     4
    من و يوسف كه رفتيم تو هيات سقاخونه ، پنج نفر ديگر هم شب هاي بعد اومدن ؛ شديم هفت نفر. اون سال محرم، سال ما بود. سال بچه هاي محل سقاخونه... از ته صف دسته، به ترتيبِ قد مي ايستاديم: اول عباس بود، بعد صادق و مهدي و رسول بودند، بعد من و يوسف اسماعيل... دسته كه راه مي افتاد سر از پا نمي شناختيم. جوري زنجير مي زديم و دم به دمِ مرثيه خوان مي داديم كه همه ي عزاداران به شور و حال مي افتادند ...
    ما هفت نفر، سال به سال همراه دسته ي سقاخونه، بزرگ و بزرگ تر شديم... بعدها مهدي و رسول طلبه شدند و رفتند قم واسه ي درس خوندن. صادق و عباس و اسماعيل دانشجو شدند و رفتند تهران؛ من و يوسف هم زور و زوركي ديپلم مونو گرفتيم و شديم آلاخون والاخون كوچه و پس كوچه هاي شهر، كه خيابون هاي اصلي ش رو آسفالت كرده بودند و روي بناي ياد بود ميدانچه اش مجسمه ي شاه گذاشته بودند و جا به جا ساختمون هاي چهار پنج طبقه اي هم مثل ديوهاي افسانه اي كه موي شان را آتش زده باشي، سبز شده بودن كه به مغازه هاي كوچك دور و بر دهن كجي مي كردند .
    حالا كم كم چهره ي شهر عوض شده بود. خونه ها و ماشين ها و دكان ها و آدم هاي قديمي، خواهي نخواهي نسل شون داشت ورمي افتاد. خيابون ها گل و گشادتر شده بودن و جاي او ميدانچه، ميدان درندشتي زده بودن كه وسط باغچه بندي ها و فواره هايش، مجسمه ي اعلي حضرت بود كه گنجشك ها و كلاغ ها، از اون بالا فضله مي انداختند روش و قيافه اش رو گم وگور كرده بودند و فقط دماغ رك زده اش پيدا بود. هر روز يكي از باغبون هاي شهرداري، نردبون مي ذاشت و با يه سطل آب از بناي يادبود بالا مي رفت تا مجسمه را تميز كنه ...
    من و يوسف اون موقع ها علاقه ي عجيبي به دماغ همايوني پيدا كرده بوديم. با هم قرار گذاشتيم يكي از شب هاي محرم، وقتي مراسم عزاداري تموم شد و همه رفتند خونه و ميدون خلوت شد، نفري يه سنگ به طرف مجسمه نشونه بريم. هدف مون هم دماغ اعلي حضرت بود. اون شب، سنگ يوسف به هدف نخورد. اما من كه در نشونه گيري يد طولايي داشتم، يك راست زدم وسط خال. دماغ مبارك از جا قلوه كن شد و افتاد پايين و ما جلدي از اونجا دور شديم... روز بعد پاسبون ها دوره افتاده بودند ببينن كي اين عمل ننگين رو انجام داده! اما چيزي دستگيرشون نشد و خسته شدند و وادادند .
    شب هاي بعد يكي از پاسبون ها كه نيم دانگ صدايي داشت، با لباس شخصي مي اومد و نوحه مي خوند و آخر سر، براي شاهنشاه آريامهر، دعا مي كرد و مي رفت. يه شب موقع رفتن، من و يوسف زاغش رو زديم ؛ سوار پيكان جوانان قرمز رنگ اش شد و ميدون رو دور زد و انداخت تو خيابون سپه. جلوي مهمانخانه ي ماسيس پياده شد. ما اون طرف خيابون ايستاديم و از پشت شيشه ها نگاهش كرديم. ماسيس برايش چند سيخ كباب برد و يه پنج سيري... زهرماري اش رو كه خورد اومد بيرون و سوار ماشين شد و رفت ...
    يوسف گفت: "مي بيني؟ اون وقت اين آدم مياد برامون نوحه مي خونه؟ ! "
    گفتم: "چي كارش كنيم؟ "
    گفت: "بسپرش به من! "
    گفتم: "چي تو سرِته؟ ! "
    گفت: "بعداً مي فهمي ... "
    شب بعد، تنها رفتم هيات. يوسف نبود. هر چي چشم چشم كردم نديدمش. دسته راه افتاد و رفتيم... تا ساعت دوازده شب زنجير زديم و دوباره برگشتيم سقاخونه. شام آبگوشت نذري مي دادند. يه كاسه خورده نخورده راه افتادم رفتم خونه. فردا صبح شنيدم يوسف رو گرفتند و بردند و آثارش پيدا نيست. مي گفتند جلوي مهمانخونه ي ماسيس، يه پيكان جوانان قرمز رنگ به آتش كشيده...
    
     5
    شده بعضي وقتا دلت جوري بگيره كه دوست داشته باشي بري جايي، يه گوشه ي دنج پيدا كني دور از همه سر بذاري روي كاسه ي زانو و دست ها رو حلقه كني دور سرت، چشم ها رو ببندي و بذاري اون بغض كهنه و قديمي نم نمك توي ني ني هات خيس بخوره و از پلك هات سرازير بشه روي گونه هات؛ و تو داغي اونو حس كني هق هق بزني طوري كه انگار همون لحظه بِهِت گفته باشن پدرت مرده، مادرت مرده، برادرت يا عزيزترين كسي كه توي دنيا داشتي...؟ و تو نتوني جلوي اين بارون بي صدا رو بگيري. نتوني نذاري كه شونه هات مثل بيد مجنون تكون نخورن و نلرزن. نتوني نذاري كه زخم هايي كه تو گُرده هات داري نسوزن و نذاري پيشوني ت گُر نگيره از تبي كه مي خواد ذره ذره تو رو ذوب كنه و آب كنه از رقص آتشي كه شعله شعله دلت رو دوره كرده و نفس به نفس هات مي چرخه كه بهت بگه: عشق چيه؟ غربت چيه؟ تنهايي چيه؟ بهت بگه كه دنيا با همه ي بزرگي ش يه وقتايي اونقد كوچيك مي شه كه هيچ چي رو يادت نمياد. نه آسمون، نه زمين، نه دريا، نه كوه، نه جنگل...
    چشم هات رو بسته اي و خودت رو از يه ارتفاع نامعلوم رها كرده اي به يه جاي نامعلوم تر و توي اون حال فقط ريز ريز نعره مي زني: هع!... هع!... هع!... مثل اينكه داري وردي مي خوني يا ذكري مي گي كه تمومي نداره. تو دلتنگي از اون بدتر دل شكسته اي، دل سوخته اي، خرابي...
    ***
    نشسته بودم زير درخت نارنجي كه كنج حياط خونه مون بود. همه رفته بودن بيرون. شبِ تاسوعا بود. آسمون و زمين مثل يه خيمه ي سياه و بزرگ بود و ماه فانوسي كه انگار توش شمع روشن كرده بودند. از بازار صداي نوحه خواني و طبل و سنج و دسته هاي عزا مي اومد. با امشب درست يك هفته مي شد كه از يوسف خبري نداشتم. معلوم نبود كجا برده بودنش. بعضي ها مي گفتند: انتقالش دادن به زندانِ قصر... عده اي مي گفتند بردنِش اوين... چند نفري هم مي گفتند كه يحتمل سر به نيست اش كردن...! اما فقط خدا مي دونست كه يوسف كجا بود و چه بلايي سرش آورده بودند؟... فكر يوسف بي قرارم مي كرد. از اينكه اون شب همراهش نبودم احساس بدي بِهِم دست مي داد. سرم رو بالا گرفتم و به آسمون نگاه كردم و آه كشيدم .
    بلند شدم رفتم اتاق و لباس پوشيدم و از خونه زدم بيرون. اون شب مراسم چهل منبر داشتيم. بايد دسته جمعي راه مي افتاديم و توي چهل مسجد و تكيه و حسينيه شمع روشن مي كرديم. توي دلم بود كه اين چهل شمع رو نذر كنم واسه سلامتي يوسف؛ كه حالا اسير بود و غربتي بود و تنها بود و مظلوم ...
    رفتم سقاخونه و از اونجا با جماعت راه افتادم. هوا سرد شده بود و بارون مي اومد؛ باروني كه تا ساعت ها طعم نمك مي داد.
    
    

تعداد خوانندگان اين مطلب: 58


       مشاهده فهرست مطالب شماره 272
 

 
 
کليه حقوق محفوظ و متعلق به هفته نامه پگاه حوزه می باشد.